سرخط خبرها
امروز: سه شنبه, ۲۸ آذر , ۱۳۹۶ | ۰۰:۰۱:۱۲آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۹/۲۷ ،‌ ۰۸:۲۸
۱۶ فروردین ۱۳۹۱در ۳:۲۷ ب.ظ تعداد بازدید: 205 بازدید کد خبر:974 چاپ خبر

شرح 14 رباعی امام‌ خمينی(ره) از منظر معناشناختی و زيبايی‌شناسی

0

گروه خبرنگاران افتخاري / حسین قاسم‌نژاد: امام‌ خمينى(ره) يكى از بزرگانى است كه به دليل نبوغ فكرى در زمينه‏‌هاى سياسى، اجتماعى، فلسفى و حكمى و نيز به دليل رهبرى انقلابى بزرگ در قرن چهاردهم ه.ق در اذهان عمومى، بيش‏تر به عنوان رهبرى عظيم‌الشأن معرفى شدند و با توجه به قلّه رفيع اجتهاد و رهبرى شيعيان جهان، كمتر كسى به جنبه‏‌هاى ادبى ايشان توجه و يا تأمل كرده است.

شناخت، شرح و توصيف هنر و ادب از چند نظر ارزشمند است، هنر تداعى‌كننده جهان‏‌بينى هنرمند است، روح لطيف هنرمند(به خصوص در هنر نوشتار مانند شعر، داستان و…) قسمتى از منش و رفتار عارفانه خود را كه به نوعى بين خود و خدايش است در هنر مى‏‌گنجاند، هنر تنها صداى عشق است و كار عشّاق جز متصل شدن به حبل‏‌المتين و عروة‏الوثقاى عشق نيست و بالاخره اين كه هنر، تكميل‌كننده كيمياى كمال است؛ چه، هنرمند را در پس تمام.

بودها و نبودها، هست‏‌ها و نيست‏‌ها، به كمال مطلق آشنا مى‏‌كند و دست آن حقيقت محض را بيش‏تر و با وضوح عينی‌تر در همه امور طبيعت مى‏‌بيند پس لازم است، همان‏گونه كه از كلام فلسفى امام(ره) و نيز تفسير ايشان لذت مى‏‌بريم، به همان اندازه از روح قرآن كه در هنر ايشان دميده شده، لذت ببريم. به راستى چه كسى است كه با خواندن اين مصرع از غزل امام به تفسير آيه‏‌هاىی از قرآن نينديشد؟!
همه جا منزل عشق است كه يارم همه جاست/ كور دل آن كه نيابد به جهان جاى تو را/ با كه گويم كه نديده است و نبيند به جهان/ جز خم ابرو و جز زلف چليپاى تو را/.
آيا با خواندن مصرع اول، آيه شريفه «فَأیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّه‏ِ». در ذهن تداعى نمى‏‌شود؟ و يا با خواندن مصرع دوم، آيه شريفه «وَ نَحْنُ أقْرَبُ إلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» و يا آيه شريفه «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّه‏ُ مَرَضا» به ذهن خطور نمى‏‌كند؟ يا با خواندن بيت دوم، كيست كه آيه 103 سوره انعام را در ذهن تجسّم نكند؛ «لاَ تُدْرِكُهُ الاْءبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِكُ الأْبْصَارَ».

بنابراين لازم است كه در شرح و تفسير هنر مردان بزرگ هم كوشا باشيم. اما پايان سخن اين كه اكثر رباعيات امام خمينى(ره) در سبك عراقى سروده شده‏‌اند. مقصود از شرح و توصيف چهارده رباعى، به نيك شمردن عدد 14، به ياد 14 معصوم(ع) است و ديگر اين كه بيم آن مى‏‌رفت كه حجم اين شروح، بيش از حد تعيين شده شود.

رباعى اول

افسوس كه ایّام جوانى بگذشت/ حالى نشد و جهان فانى بگذشت، مطلوب همه جهان نهان است هنوز/ ديدى همه عمر در گمانى بگذشت، با برگرداندن اين رباعی به نثر روان اينگونه تعبير می‌شود كه، آه و افسوس كه ایّام و دوران جوانى (كه دوران قرب الهى و بخشش گناهان و پردازش عبادت است) از ما دور شد و گذشت و براى ما معلوم نشد كه اين دنياى فانى و از بين رفتنى، چه زود روزها و سال‏‌ها را پشت سر گذاشت و الان به اين جا رسيد و به سمت نابودى پيش مى‏‌رود. هنوز هم آن كسى كه تمام مردم جهان در آرزوى ديدنش بودند و هستند، در نهان و دور از ديد ما است و حالا ديدى(اى شاعر) كه تمام عمر را به خاطر ديدار روى آن سراسر كمال، به گمان و آرزو و عشق، از دست دادى و عمر تو رفت؛ در حالى كه در اين گمان كه روزى او را خواهى ديد، به سر مى‏‌بردى و روزگار از تو هم گذشت؟!

همچنين در شرح زيباشناختى رباعى، اين رباعى در سبك عراقى سروده شده است و مانند سبك و سياق سمبليك سرايان، معانى مختلفى را مى‏‌توان از آن به دست آورد: از نظر صنايع بديع، جناس مطرف و سجع متوازى در دو كلمه جهان و نهان است. از نظر علم معنى(معانى)، از يك‏دستگى و سادگى خوبى برخوردار است. از نظر علم فصاحت، داراى انشاى غيرطلبى است و از صنعت تعريض هم در بيت دوم برخوردار است. تعريض در واقع، جزء صنايع بديع است كه به راه غيرمستقيم و بيان غيرمستقيم، ضرب‌المثل‏‌ها، لغزها، حكايت‏‌هاى عاميانه را بيان مى‏‌كند، «ديدى همه عمر در گمانى بگذشت». حافظ مى‏‌گويد، به صدق كوش كه خورشيد زايد از نفست/ كه از دروغ سيه روى گشت صبح نخست. از نظر علم معانى و بيان، كلمات در كنار هم به سادگى، مفاهيم حِكمى و فلسفى را در شنيدن، شيوا و قابل تأمل مى‏‌كنند.

«افسوس كه ايام جوانى بگذشت» به نظر امام، افسوس از لذت‏‌هاى مادى جهان نيست، بلكه افسوس از گذشت زمان اطاعت حق است؛ چنانچه خود امام در رباعى ديگرى مى‏‌فرمايد، افسوس كه عمر در بطالت بگذشت/ با بار گنه، بدون طاعت بگذشت. خلاصه امام در اين رباعى، افسوس از عمرى مى‏‌خورد كه مثل باد و بوران مى‏‌گذرد، در حالى كه به مراد خويش كه ديدن روى جمال و كمال ولایى خداوند بر زمين است هنوز نائل نيامده است.

موازنه و مقابله معنایى با اشعار شاعران ديگر

امام(ره)، افسوس كه ايام جوانى بگذشت/ حالى نشد و جهان فانى بگذشت. خيام، افسوس كه نامه جوانى طى شد/ وان تازه بهار زندگانى دى شد/ آن مرغ طرب كه نام او بود شباب/ فرياد ندانم كه كى آمد، كى شد. باباطاهر، بهار آمد به صحرا و در و دشت/ جوانى هم بهارى بود و بگذشت/ سر قبر جوانان لاله رويه/ دمى كه مهوشان آين به گل گشت. عراقى، افسوس كه ايام جوانى بگذشت/ سرمايه عيش جاودانى بگذشت/ تشنه به كنار جوى چندان خفتم/ كز جوى من آب زندگانى بگذشت.

رباعى دوم

موازنه و مقابله شعرى بر اساس رساندن معانى است، نه از جهت اين‏كه همه نمونه‏‌ها رباعى باشند. در هيچ دلى نيست به جز تو هوسى/ ما را نبود به غير تو دادرسى/ كس نيست كه عشق تو ندارد در دل/ باشد كه به فرياد دل ما برسى/ برگردان به نثر روان اين رباعی به اين ترتيب است كه، دلى نيست كه جز تو و مقام قرب تو آرزویى داشته باشد و براى ما هم جز تو كه عشق تو را در دل مى‏‌پروريم فريادرس و حلاّل مشكلاتى وجود ندارد و كسى نيست كه عشق وصال و قرب تو را در دل نداشته باشد. با اين همه، اى بزرگ، اى منتهاى آرزوها! اميد دارم كه ناله و شكوه دل ما را هم بشنوى و به داد ما برسى و ما را كمك نمایى.

وجود صنعت استدراك (مدح شبيه به ذمّ) در هر دو بيت، باعث زيبایى اين دو بيت و در كل، رباعى شده است. اين سبك و سياق شعرى، بر اساس همان سبك و سياق رباعيات عراقى است كه در مضمون عارفانه ـ عاشقانه سروده شده است. صنعتى كه نه بسيار روشن، ولى در كل دو بيت باعث زيبایى لفظ و روانى و فصاحت كلام شده است. در بديع لفظى، تكرار حرف دال است كه به موسيقى شعر كمك مى‏‌كند. در هيچ دلى نيست به جز تو هوسى/ ما را نبود به غير تو دادرسى/ كس نيست كه عشق تو ندارد در دل/ باشـد كه به فرياد دل ما برسى.

در صنعت استخدام هم، از نوع نخست (يعنى اسم يا فعلى كه دو معنى داشته باشد) در شعر ديده مى‏‌شود. به نظر مى‏‌رسد كه فعل باشد و بررسى در بيت دوم از اين قاعده پيروى مى‏‌كند؛ هر چند فاحش و آشكار نيست. از نظر معانى، از فصاحت قابل توجهى برخوردار است و از تتابع اضافات، غرابت، كثرت تكرار، تنافر و غيره به دور است؛ اما از مضمون تواضع نيز برخوردار است همانطور كه امام(ره) فرمودند، در هيچ دلى نيست به جز تو هوسى. حافظ، دل من در هوس روى تو اى مونس جان/ خاك راهيست كه در دست نسيم افتادست. اين رباعى از ايجاز و خلاصه‏‌گویى زيادى برخوردار است و بسيار به زبان عاميانه نزديك است، كه باعث دلنشين‏‌تر شدن شعر شده است.

عارف شوريده حال، جز خدا را نمى‏‌بيند، «رسد آدمى به جایى كه به جز خدا نبيند…» و در دل او هيچ نورى جز نور خدا نيست. چنان كه امام(ره) در استقبال از مثنوى معنوى مولانا مى‏‌سرايد، نشنو از نى، نى حصيرى بى‏‌نواست/ بشنو از دل خانه امن خداست، كه يادآور آيه شريفه «الَّذِينَ آمَنُوا أشَدُّ حُبّا لِلّهِ» است و اين آيه بيانگر اين حقيقت است كه همه خدا را دوست دارند؛ در هيچ دلى نيست به جز تو هوسى. اما محبت اهل ايمان نسبت به خداوند از همه بيش‏تر است و البته اين دوست داشتن، دو طرفه است و به همين دليل، عارف در جذبه عشق او غرق مى‏‌شود؛ چنان‏كه در جاى ديگر مى‏‌خوانيم، «وَ اللّه‏ُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنِينَ» و «فَإنَّ اللّه‏َ یُحِبُّ الْمُتَّقِينَ» و نيز، «إنَّ اللّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ».

موازنه و مقابله با اشعار شاعران ديگر

امام(ره)، در هيچ دلى نيست به جز تو هوسى/ ما را نبود به غير تو دادرسى. ركن‏الدين دعويدار قمى، اندر هوست همّت شاهان دارم/ بى‏جرم زبان عذرخواهان دارم/ و اينك ز سرشك سرخ و رخساره زرد/ گر رد نكنى بسى گواهان دارم. ابوسعيد ابوالخير، اى در دل من اصل تمنّا همه تو/ وى در سر من مايه سودا همه تو/ هر چند به روزگار در مى‏‌نگرم/ امروز همه تویى و فردا همه تو. بايزيد بسطامى، اى عشق تو كشته عارف و عامى را/ سوداى تو گم كرده نكو نامى را/ شوق لب مى‏‌گون تو آورده برون/ از صومعه بايزيد بسطامى را. حافظ شيرازى، هيچ‌كس نيست كه در كوى تواش كارى نيست/ هركس آن‏جا به طريق هوسى مى‏‌آيد. بابا طاهر، به كس درد دل مو واتنى نه/ كه سنگ از آسمون انداتنى نه/ به مو واجن كه ترك يار خود كه/ كسيس يارم كه تركش واتنى نه.

رباعى سوم

در محفل دوستان به جز ياد تو نيست/ آزاده نباشد آن كه آزاد تو نيست/ شيرين لب و شيرين خط و شيرين گفتار/ آن كيست كه با اين همه فرهاد تو نيست. برگردان به نثر روان، در جمع عارفان و دوستان راه، سخنى به ميان نمى‏‌رود مگر آن‏كه با ياد تو باشد. عارفان به چشم حقيقت، در همه‌جا خدا را مى‏‌بينند و با ياد خداوند عمر مى‏‌گذرانند. آزاده‏اى نيست كه در اين جمع عاشقانه، اسير تو و دوستدار تو نباشد. شيرينى، عزّت، جلال و جبروت تو در همه كائنات و آفريده‏‌ها خود را نموده است؛ حال با اين همه نشانه‏‌هاى زيبایى تو، كيست كه دلداده و عاشق تو نباشد.

قاسم‌نژاد:
وجود صنعت استدراك (مدح شبيه به ذمّ) در هر دو بيت، باعث زيبایى اين دو بيت و در كل، رباعى شده است. اين سبك و سياق شعرى، بر اساس همان سبك و سياق رباعيات عراقى است كه در مضمون عارفانه ـ عاشقانه سروده شده است. صنعتى كه نه بسيار روشن، ولى در كلِ دو بيت باعث زيبایى لفظ و روانى و فصاحت كلام شده است. در بديع لفظى، تكرار حرف دال است كه به موسيقى شعر كمك مى‏‌كند. در هيچ دلى نيست به جز تو هوسى/ ما را نبود به غير تو دادرسى/ كس نيست كه عشق تو ندارد در دل/ باشـد كه به فرياد دل ما برسى
در صنايع بديع لفظى، وجود صنعت تكرار كلمات «آزاده، آزاد» و «شيرين» باعث غناى موسيقى شعر مى‏‌شود. همچون سخن سعدى، گوشه گرفتم ز خلق و فايده‏اى نيست/ گوشه چشمت بلاى گوشه نشين است. اين رباعى داراى صنعت مراعات نظير هم هست. مراعات نظير به معنى آوردن كلمات و واژه‏‌هایى در شعر يا نثر است كه به نوعى يكديگر را تداعى كنند، يعنى از نظر مشابهت، ملازمت، هم‌جنس بودن و مانند آن، بين آن‏ها ارتباط و تناسبى باشد. مانند، رعد و برق، دست و پا و در اين رباعى مانند، شيرين لب، شيرين خط، شيرين گفتار.

از ديگر اقسام صنايع ادبى در اين رباعى، وجود جناس يا تجنيس زايد يا مذیّل است كه از صنايع بديع لفظى است. امام(ره)، آزاده نباشد، آن كه آزاد تو نيست(آزاده، آزاد)، حافظ می‌گويد، راه هزار چاره‏‌گر از چارسو ببست(چاره، چار) و ديگر، وجود تلميح است. استفاده از تلميح نشانه وسعت اطلاعات و غناى فرهنگى و هنرى شاعر است. در اين رباعى هم «شيرين» داراى صنعت ايهام است؛ چه خواننده در ابتدا به معنى شيرينى پى مى‏‌برد و سپس با آمدن مصرع ديگر به شيرين، دلداده خسروپرويز ساسانى پى‏‌ مى‏‌برد. در اين‏جا فرهاد كوه‏كنى است كه به عشق شيرين كوه بيستون را مى‏‌كند؛ در حالى كه خسرو در خيال شيرين است. هر چند فرهاد به شيرين نمى‏‌رسد، ولى به شيرينى عشقى كه مبدأ معرفت است، دست مى‏‌يابد و خسرو، هر چند به وصال شيرين مى‏‌رسد، ولى به زخم و دملى به نام شيرويه دچار مى‏‌شود كه اين عيش را بى‏‌فهم معنوى و سرمنشأ حقيقى آن، به نيستى مى‏‌كشاند. بنابراين عشق فرهاد، عشقى معنوى و عشق خسرو، عشقى مادى است.

دوستان اهل دل همگى معترفند كه «ألاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» و با ياد او عمر مى‏‌گذرانند و جز ياد او بر زبانشان نيست؛ چنانچه نظامى مى‏‌فرمايد، اى نام تو بهترين سرآغاز/ بى‏‌نام تو نامه كى كنم باز/ اى كارگشاى هرچه هستند/ نام تو كليد هر چه بستند و در همه‌جا شيرينى آفرينش خداوندگار را مى‏‌بينند و عاشقانه در راه رسيدن به مقام قرب او تلاش مى‏‌كنند و عاشق و دلداده مى‏‌شوند؛ «وَ مَثَلُ الَّذِينَ یُنْفِقُونَ أمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللّهِ وَ تَثْبِيتا مِنْ أنْفُسِهِمْ».

موازنه و مقابله معنایى با اشعار شاعران ديگر

امام(ره)، در محفل دوستان به جز ياد تو نيست/ آزاده نباشد آن كه آزاد تو نيست. بابا طاهر، غم عشق ته كه در هر سر آيو/ همایى كى به هر بوم و بر آيو/ ز عشقت سرفرازان كام يابند/ كه خود اول به كهسارون بر آيو. هماى شيرازى، بيستون كندن فرهاد نه كارى است شگفت/ شور شيرين به سر هر كه فتد كوه‏كن است. حزين لاهيجى، امشب صداى تيشه از بيستون نيامد/ شايد به خواب شيرين، فرهاد رفته باشد و شعر حافظ كه می‌سرايد، جز نقش تو در نظر نيامد ما را/ جز كوى تو رهگذر نيامد ما را/ خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت/ حقّا كه به چشم در نيامد مارا.

رباعى چهارم

ابروى تو قبله نمازم باشد/ ياد تو گره گشاى رازم باشد/ از هر دو جهان برفكنم روى نياز/ گر گوشه چشمت به نيازم باشد. در برگردان به نثر روان اين رباعی می‌توان گفت، جلال و جمال ذات تو(اى عشق)، قبله نماز من است؛ چراكه در هر طرف كه باشم، رو به تو ايستاده‏‌ام و در هيچ يك از زيبایى‏‌هاى جهان و در هيچ كرانه، جز دست آفرينش تو را نمى‏‌بينم و جز ياد تو را گره گشاى مشكلاتم نمى‏‌دانم. وقتى چشمم به نور جلال تو آشنا شده است، چشم نياز از هر دو جهان مى‏‌بندم. اگر تو از روى لطف و نوازش، نياز من را برآورده سازى، به تمام هست و نيست دنيا و قيامت پشت خواهم كرد.

استخدام واژه‏‌ها در اين رباعى باعث به وجود آمدن مراعات نظير و هم‌گونگى و هم‌جنسى بين كلمات مصراع‏‌ها شده است؛ كه خود باعث زيبایى كلام و شيوایى بيان مى‏‌شود. در اين رباعى «قبله نماز» به ابروى يار تشبيه شده است و وجود كلمه «نياز» در دو مصرع كه هم‌پوشانى قابل توجهى دارند، باعث شيوایى بيان و غناى موسيقى شعر مى‏‌شود.

منظور از «ابروى تو» خداوند كريم است كه در هر سمت و سویى باشد، آن سمت و سو قبله نماز عارف است و چيزى جز ياد خداوند گره‌گشاى راز انسان نيست و تنها گوشه چشمى از عنايات او كافى است تا عارف به نياز حقيقى خود برسد و چشم از مواهب هر دو جهان بردارد «اُدْعُونِى أسْتَجِبْ لَكُمْ». چنانچه شاه نعمت‌اللّه‏ ولى مى‏‌سرايد، حالتى ديگر است مستان را/ تو چه دانى اگر تو را آن نيست/ نور چشم است و در نظر پيداست/ روشن است او، ببين كه پنهان نيست.

قاسم‌نژاد:
در مصرع نخست انسان به ياد آيه شريفه «كُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» مى‏‌افتد و نيز بيانگر اين حقيقت است كه به هر طرف كه رو كنيم جز او نيست. در اين دو بيت، آيه‏‌هاى 26 و 27 سوره الرحمن در ذهن تداعى مى‏‌شود
موازنه و مقابله معنایى با شعر شاعران ديگر

امام (ره)، ابروى تو قبله نمازم باشد/ ياد تو گره گشاى رازم باشد. حافظ، در نمازم خم ابروى تو در ياد آمد/ حالتى رفت كه محراب به فرياد آمد. حافظ، نماز در خم آن ابروان محرابى/ كسى كند كه به خوناب جگر طهارت كرد. ركن‏الدين دعويدار قمى، چشم تو به من به مستى و مخمورى/ نگذاشت نه هشيارى و نه مستورى/ حيف است از او چنان به مردم نزديك/ و آن گاه ز مردمى بدان‌سان دورى. بابا طاهر، خوشا آنان كه اللّه‏ يارشان بى/ كه حمد و «قل هو اللّه‏» كارشان بى/ خوشا آنان كه دايم در نمازند/ بهشت جاودان بازارشان بى.

رباعى پنجم

از هستى خويشتن رها بايد شد/ از ديو خودى خود جدا بايد شد/ آن‌كس كه به شيطان درون سرگرم است/ كى راهىِ راه انبيا خواهد شد. در برگردان اين رباعی به نثر روان می‌توان گفت، براى ارتقاى روح بايد از محسوسات ظاهرى و علايق جسمانى گذشت و به قول حافظ عليه‌الرحمه، حجاب چهره جان مى‏‌شود غبار تنم. در واقع، بايد نيست شد تا به هستى رسيد و همان‌گونه كه شاه نعمت‌اللّه‏ ولى سروده است، هر كه فانى شد بقا يابد/ خوش بقایى از اين فنا يابد. اما از ديو درونى كه هواى نفس و نفس امّاره است، بايد جدا شد تا به خدا رسيد و نور خدا را در دل احساس كرد.

آن‌كس كه با هواى نفس خود كه همان شيطان درون است سرگرم است و چشم از نور الهى برداشته است، چگونه مى‏‌تواند راهى را طى كند كه انبياى الهى طى كرده‏‌اند؛ حال آن‏كه آنان عمرى را به نفس‌كُشى و رياضت گذرانده‏‌اند و در يك جمله، به قول باباطاهر، ته كه ناخوانده‏‌اى علم سماوات، به ياران كى رسى هيهات! هيهات!.

وجود جناس ناقص يا محرّف در «خودى خود» باعث آهنگين و زيبا شدن اين رباعى شده است. همانطور امام(ره) می‌سرايد، از ديو خودىّ خود جدا بايد شد و سعدى می‌گويد، هر آدمى‏‌ كه مهر مهرت. تكرار «خود» هم به نوعى باعث آهنگين شدن شعر مى‏‌شود. تضاد يا مطابقه كه از صنايع بديع معنوى است نيز در اين رباعى ديده مى‏‌شود. اما بازى صنعت تلميح زيباتر ديده مى‏‌شود؛ كلمات «ديو»، «شيطان درون» و «انبيا» از اشارات اين شعر هستند كه در صنعت ادبى و زيباشناسى شعر فارسى به آن تلميح مى‏‌گويند.

موازنه و مقابله معنایى با شعر شاعران ديگر

امام(ره)، از هستى خويشتن رها بايد شد/ از ديو خودى خود جدا بايد شد. حافظ، حجاب چهره جان مى‏‌شود غبار تنم/ خوشا دمى كه از آن چهره پرده بر فكنم/ چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانيست/ روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم. حافظ، عمريست تا به راه غمت رو نهاده‏‌ايم/ روى و رياى خلق به يك‏سو نهاده‏‌ايم/ ناموس چند ساله اجداد نيك نام/ در راه جام و ساقى مه‏رو نهاده‏‌ا‌يم، شاه نعمت‌اللّه‏ ولى، هر كه فانى شود بقا يابد/ خوش بقایى از اين فنا يابد/ آن كه نام و نشان خود گم كرد/ آنچه گم كرده است وا يابد.

اين رباعى داراى بار معانى گوناگون و متفاوتى است؛ آنچه مسلّم است از مضمون بيت اول اين رباعى مى‏‌توان به انديشه‏‌اى مولانایى درباره خداگرایى و عشق حقيقى پى برد. مولاناى رومى فرياد سر مى‏‌دهد كه، هرچه انديشى پذيراى فناست/ آن‏كه در انديشه نايد آن خداست و براى شناخت خدا هرچه از مواهب هستى دورتر باشى، درك او آسان‏‌تر و راحت‏‌تر خواهد بود. مولانا مى‏‌فرمايد، اين عدم دريا و ما ماهى و هستى همچو دام/ ذوق دريا كى شناسد هر كه در دام او فتاد. در طول تاريخ عرفان پس از اسلام ايران، هميشه بين عارفان راه حقيقت و سالكان راه طريقت تضاد و مشكلات عديده‏‌اى وجود داشته است؛ اما با همه اين تضادها، در بسيارى از موارد با هم در يك مسير حركت كرده و يك هدف داشته‏‌اند. از جمله آن‏ها، زهد و تقوا و ترك جهان هستى است، از هستى خويشتن رها بايد شد/ از ديو خودى خود جدا بايد شد. اين‏جا است كه عارف از هيچ چيز طبيعت، جز هرچه از جانب خداوند فرود آيد، راضى نيست و به هيچ چيز جز او نمى‏‌انديشد. گر مرا ساغر كند ساغر شوم/ ور مرا خنجر كند خنجر شوم/ گر مرا چشمه كند آبى دهم/ ور مرا آتش كند تابى دهم/ گر مرا باران كند خرمن دهم/ ور مرا ناوك كند در تن جهم.

رباعى ششم

اى دوست ببين حال دل زار مرا/ وين جان بلا ديده بيمار مرا/ تا كى درِ وصل خود به‏ رويم بندى/ جانا مپسند ديگر آزار مرا. برگردان اين شعر به نثر روان حاكی از آن است كه، اى دوست! حال ناراحت كننده ما را ببين و جانى را كه در اثر دورى از تو و ياد تو بيمار شده را هم نگاه كن. تا كى(به دليل وجود گناهان و اعمال نادرست من) درِ وصل و قربت را به روى من مى‏‌بندى؟ تو بخشنده‏‌اى و من اميد به قرب و وصل تو دارم. كى راه قربت را بر من مى‏‌گشایى (تا شايد نجات يابم)؟ اى جان من و اى غايت آرزو! بيش‏تر از اين راه قرب و وصلت را بر من نبند و روحم را در اثر كاستى‏‌ها و سستى‏‌هاى خود مرنجان.

وجود تجنيس(جناس) مطرّف باعث آهنگين‏‌تر شدن اين شعر شده است و نيز وجود التماس، كه از صنايع معنوى و معنایى كلام منظوم است باعث شيوایى و داستانى كردن شعر شده و بر زيبایى آن افزوده است. از نمونه‏‌هاى التماس در اشعار ديگران مى‏‌توان به مواردی اشاره كرد كه شامل، رحمتى كن كه به سر برگردم/ شفقتى كن كه به جان مى‏‌سوزم، سعدی. نصاب حسن در حد كمال است/ زكاتم ده كه مسكين و فقيرم، حافظ. همچنين استفهام، كه رايج‏ترين پديده‏‌هاى انشا و پرسش در شعر است و به معنى آگاهى خواستن است، در اين شعر ديده مى‏‌شود. استفهام معانى متعددى دارد كه شامل تعجب، حسرت و دردمندى است. بيت دوم اين شعر كه حكايت از دردمندى دارد، از نوع استفهام است. امام(ره) می‌سرايد، تا كى در وصل خود به‏ رويم بندى/ جانا مپسند ديگر آزار مرا. همچنين حافظ می‌سرايد، منِ گدا هوس سرو قامتى دارم/ كه دست در كمرش جز به سيم و زر نرود/ تو كز مكارم اخلاق عالم دگرى/ وفاى عهد من از خاطرت به در نرود.

موازنه و مقابله معنایى با اشعار شاعران ديگر

اى دوست ببين حال دل زار مرا/ وين جان بلا ديده بيمار مرا، امام(ره). اى دل ريش مرا با لب تو حق نمك/ حق نگه دار كه من مى‏‌روم اللّه‏ معك/ تویى آن گوهر پاكيزه كه در عالم قدس/ ذكر خير تو بود حاصل تسبيح ملك، حافظ و هم می‌سرايد، يا كار به كام دل مجروح شود/ يا مُلك تنم بى مَلك روح شود/ اميد من آنست به درگاه خدا/ كابواب سعادت همه مفتوح شود.

«أمَّنْ یُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إذَا دَعَاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ»، به راستى چه كسى انسانِ دور افتاده از اصل خويش را درمان مى‏‌كند. بشنو از نى چون حكايت مى‏‌كند/ و از جدایى‏‌ها شكايت مى‏‌كند. او است كه چاره و درمان تمام هستى است و از غير او اميد بهبودى نيست.

رباعى هفتم

جز هستى دوست در جهان نتوان يافت/ در نيست نشانه‏‌اى ز جان نتوان يافت/ در خانه اگر كس است يك حرف بس است/ در كون و مكان به غير آن نتوان يافت. برگردان به نثر روان اين رباعی بيان می‌كند، در جهان آفرينش جز هستى و نشانه‏‌هاى حيات ابدى دوست، نشانه‏‌اى ديگر وجود ندارد. در نيست و نيستى و جایى كه فنا شدنى است و زوال پذير نشانه‏‌اى از حيات جان نمى‏‌توان پيدا كرد. اگر هوشيار باشيم و بيدار، يك راهنمایى و اشاره براى هدايت كافى است. در كون و مكان، بلندى و پستى، جهان و آخرت، زمين و آسمان و در همه‌جا به غير از او وجودى نيست.

صنعت تضاد يا مطابقه يا طباق در شعر، باعث زيبایى معنایى شعر مى‏‌شود. صنعت طباق در شمار بديع معنوى است و در اين شعر، دو كلمه هستى و نيستى از نظر معنى نيز عكس و ضد هم هستند. جز هستى دوست در جهان نتوان يافت/ در نيست نشانه‏‌اى ز جان نتوان يافت، امام خمينی(ره) همچنين مسعود سعد سلمان می‌سرايد، روز از وصال هجر در آبم بود مقام/ شب از فراق وصل در آتشم كند مقيل. از نظر مراعات نظير و استخدام واژه‏‌ها، اين شعر بسيار خوش و دل‏پذير است و باعث شيوایى كلام منظوم شده است. از ديگر مواردى كه مى‏‌توان به آن پرداخت، بحث تضمين است. اين مصرع را كه بسيارى از شعرا گفته و يا تضمين كرده‏‌اند، در واقع ضرب‌المثل و حكمت است. علاوه ‌بر آن، وجود شعرى كه خود، ضرب‌المثل است، در شعر شاعر ديگر و به عبارت ديگر، بيان ضرب‌المثل يا ضرب‌المثل‏هایى در شعر، به صنايع معنوى بديع مى‏‌پيوندد و باعث گيراتر و شنواترشدن شعر مى‏‌شود. به اين صنعت «اِرسال المثل» مى‏‌گويند. وجود استعاره و تشبيه هم به وضع موسيقایى شعر كمك مى‏‌كند و باعث زيباتر شدن شعر مى‏‌شود.

موازنه و مقابله معنایى با اشعار شاعران ديگر

جز هستى دوست در جهان نتوان يافت/ در نيست نشانه‏‌اى ز جان نتوان يافت، امام(ره). اى در تو عيان‏‌ها و نهان‏‌ها همه هيچ/ پندار و يقين‏‌ها و گمان‏‌ها همه هيچ/ از ذات تو مطلقا نشان نتوان يافت/ كانجا كه تویى، بود نشان‏‌ها همه هيچ، ابوسعيد ابوالخير. در نفى تو عقل را امان نتوان داد/ جز در ره اثبات تو جان نتوان داد/ با اين كه ز تو هيچ مكان خالى نيست/ در هيچ مكان تو را نشان نتوان داد، مولوی. همه عالم خيال او باشد/ در خيال آن جمال او باشد/ هر خيالى كه نقش مى‏‌بندم/ نظرم بر كمال او باشد/ در همه آينه چو مى‏‌نگرم/ صورت بى‏‌مثال او باشد و موجود به واجب الوجوديم همه/ هستيم ولى هيچ نبوديم همه/ از جود وجود عشق موجود شديم/ بى‏‌جود وجود، بى‏‌وجوديم همه، شاه نعمت‌اللّه‏ ولى و حافظ می‌سرايد، يك دل بنما كه در ره او/ بر چهره نه خال حيرت آمد/ نه وصل بماند و نه واصل/ آن‏جا كه خيال حيرت آمد/ از هر طرفى كه گوش كردم/ آواز سؤال حيرت آمد.

در مصرع نخست انسان به ياد آيه شريفه «كُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» مى‏‌افتد و نيز بيانگر اين حقيقت است كه به هر طرف كه رو كنيم جز او نيست. در اين دو بيت، آيه‏‌هاى 26 و 27 سوره الرحمن در ذهن تداعى مى‏‌شود.

رباعى هشتم

اى ديده نگر رُخش به هر بام و درى/ اى گوش صداش بشنو از هر گذرى / اى عشق بياب يار را در همه جا/ اى عقل ببند ديده بى‏خبرى. اينجا نيز در برگردان به نثر روان می‌توان گفت، اى چشم! [عقل، معرفت، شعور] مظاهر و زيبایى آفرينش او را كه در همه‌جا نمايان است و جلوه او را نشان مى‏‌دهد، ببين [اى چشم! روى زيباى خدا را از تمام كون و مكان و بلندى و پستى، در هر جایى كه در پسِ زيبایى‏‌هاى طبيعت پنهان است، نگاه كن. اى گوش! صداى نظم و هدايت اين جهان علّى و معلولى را گوش كن. اى عشق و ميلى كه مجاز مى‏‌بينى! حال يار را و آن خالق بى‏‌همتا و عشق حقيقى را در پسِ هر پرده زيباى طبيعت نظاره كن. اى عقل! كم‏تر به مظاهر عقلانى و علمى كوچك توجه كن و به بلندى‏‌هاى معرفت بينديش يا اى عقل! تا كى مى‏‌خواهى به مظاهر دنيوى و بى‏‌خبرى، دل‏ببندى؟ براى ديدن آن يار يگانه، در همه‌جا، در كوى و برزن، در خود «من»، در دشت و دمن، بايد از محسوسات ظاهرى و عقلى بگذرى و چشم ببندى.

علاوه‌بر صنعت مراعات نظير در بين كلمات شعر كه از استحكام شنوایى خوبى برخوردارند، صنعت ادبى ندا وجود دارد. مى‏‌دانيم كه «ندا» خواندن و صدا كردن كسى يا چيزى است همانطور كه امام(ره) می‌سرايند، اى ديده! نگر رخش به هر بام و درى و يا پوين اعتصامی می‌سرايد، اى دل عبث! مخور غم دنيا را. چون مخاطب اين نوع صدا كردن، غالبا خود يا اعضاى بدن و به منظور ديدن حقيقت است، خود به خود باعث زيبایى بيش‏تر شعر از نظر موسيقایى و معنوى مى‏‌شود. به طور مثال، آرتور مبو، شاعر فرانسوى قرن نوزدهم(1854 ـ 1891) درباره ديدن حقيقتى كه از ديگران به دور است، سروده است، آسمان‏‌ها ديده‏‌ام چاك چاك از آذرخش و كولاك/ غرقاب و گرداب ديده‏‌ام شام‌گاهان، سپيده را، شوريده انگار دست‌ه‏اى كبوتر/ و ديده‏‌ام گاهى آنچه آدمى خيال مى‏‌كند ديده است».

اين ديدن و شنيدنى كه خارج از قاعده باشد، يعنى دل بستن به حضور كه در شعرهاى عرفانى، چه گذشته و چه حال ادامه داشته و دارد و در اين شعر هم، چاشنى و زيبایى آن است. به قول حافظ كه، كشتى باده بياور كه مرا بى رخ دوست/ گشت هر گوشه چشم از غم دل، دريایى. پس حق، همان گفته امام است كه جایى نيست كه روى او ديده نشود؛ زيرا در تمام تابلوهاى طبيعت، نقش او به چشم مى‏‌خورد. به قول شمس مغربى، نظر را نغز كن تا نغز بينى/ گذر از پوست كن تا مغز بينى و بالاخره به قول هاتف اصفهانى، مست افتادم و در آن مستى/ به زبانى كه شرح آن نتوان/ اين سخن مى‏‌شنيدم از اعضا/ همه حتى الوريد و الشريان/ كه يكى هست و هيچ نيست جز او/ وحده لا اله الاّ هو.

ديگر صنايع ادبى اين رباعى كه باعث افزودن زيبایى شعر شده، تشبيه بجا و صنعت تشخيص است. «تشخيص» يعنى بخشيدن صفات و خصايص انسانى به اشيا و مظاهر طبيعت و موجودات غير ذى‏‌روح يا امور انتزاعى، جوارح، اعضا و غيره كه شاعر به اين وسيله، خود و يا ديگران را نصيحت مى‏‌كند و به عشق حقيقى دعوت مى‏‌كند. به قول حافظ، چنان كه خون بچكانم ز ديدگان فراق و در جايی امام(ره) می‌گويد، اى عقل ببند ديده بى‏‌خبرى. درباره اين رباعى اگر بخواهيم سخن بگوييم و حق آن را ادا كنيم، بايد در انتظار كتابى بود؛ چه «اين رشته سر دراز دارد».

موازنه و مقابله با شعر شاعران ديگر

امام(ره)، اى ديده نگر رخش به هر بام و درى/ اى گوش صداش بشنو از هر گذرى، هاتف اصفهانى، چشم دل باز كن كه جان بينى/ آنچه ناديدنى است آن بينى/ گر به اقليم عشق، روى آرى/ همه آفاق گلستان بينى/ آنچه بينى دلت همان خواهد/ و آنچه خواهد دلت همان بينى/ آنچه نشنيده گوش، آن شنوى/ و آنچه ناديده چشم، آن بينى/ تا به جایى رساندت كه يكى/ از جهان و جهانيان بينى/ با يكى عشق ورز از دل و جان/ تا به عين اليقين عيان بينى/ كه يكى هست و هيچ نيست جز او/ وحده لا اله الاّ هو.

از اين رباعى، آيه 103 سوره انعام در ذهن تداعى مى‏‌شود؛ زيرا به گونه‏‌اى بسيار زيبا خداوند را وصف مى‏‌كند. خداوندى كه چشم‏‌ها او را نمى‏‌بينند ولى او همه را مى‏‌بيند؛ در عين حال تمامى مواهب و بزرگى جلال و جمال او به ما اشاره مى‏‌دهند و آيات و نشانه‏‌هاى خداوند بسيارند، «كَذ لِكَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَكُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ» پس عارف حق دارد كه در همه جا جز روى دلدارش را نبيند. چه در دير مغان باشد، چه در كليسا و چه دير!. به قول شاه نعمت‌اللّه‏، عقل نصيحتم دهد، عشق غرامتم كند/ فارغ از آن نصيحتم، بنده اين غرامتم و در جای ديگر می‌سرايد، دور شو اى عقل! نادانى مكن/ با سبك روحان گران جانى مكن/ عشق بازى كار بيكاران بود/ اين چنين كارى نمى‏‌دانى مكن. در جايی ديگر حافظ می‌گويد، حاشا كه من به موسم گل ترك مى‌كنم/ من لاف عقل مى‏زنم، اين كار كى كنم؟/ از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت/ يك چند نيز خدمت معشوق و مى‌كنم. همچنين می‌سرايد، پيش از اين كاين سقف سبز و طاق مينا بر كشند/ منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود. مولوى نيز در وصف دوست می‌سرايد، چشمى دارم همه پر از صورت دوست/ با ديده مرا خوش است چون دوست در اوست/ از ديده و دوست فرق كردن نه نكوست/ يا دوست بجاى ديده يا ديده خود اوست.

رباعى نهم

فرهادم و سوز عشق شيرين دارم/ اميد لقاء يار ديرين دارم/ طاقت ز كفم رفت و ندانم چه كنم/ يادش همه شب در دل غمگين دارم. نثر روان اين رباعی بيان می‌كند، همچون فرهاد كه سوز و گداز عشق شيرين داشت، من نيز سوز و گداز عشق شيرين حقيقى را دارم كه در نهايت زيبایى و كمال است و با اين سوز و گداز عاشقانه، اميد پيوستن و قرب يار ديرينى را دارم كه عشق او از ازل با ما عجين شده بود. به قول حافظ، در ازل پرتو حسنت ز تجلّى دم زد/ عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد. صبر و طاقتم به خاطر دورى و مفارقت يار ديرين، كم شد و از دستم رفت و در حالى كه ياد و خاطرش را هر شب، در دل غمگين و بى‏‌صبر خود مى‏‌پرورانم، نمى‏‌دانم با اين بى‏‌صبرى و جدایى چه كنم!

علاوه‌بر استخدام واژه‏‌‌هاى مناسب و رعايت صنعت مراعات نظير و تشبيه مناسب و زيبا كه باعث رونق شعر مى‏‌شوند، استفاده از صنعت تلميح كه يكى از زيباترين صنايع ادبى است در اين رباعى ديده مى‏‌شود. تلميح يعنى اشاره به داستان، شعر، آيه قرآن يا اسم كسى. در اين‏جا اشاره به فرهاد و شيرين، استفاده از صنعت تلميح است كه فرهاد عاشق سوته دل شيرين و شيرين دلباخته شخص ديگرى است. اصولاً وجود صنعت تلميح در شعر، نشان دهنده پختگى شاعر و معارف و دانش او است. علاوه‌بر اين، صنعت توشيح(acrostic) هم در اين شعر وجود دارد كه خود، باعث به تكلّف انداختن شاعر مى‏‌شود؛ زيرا توشيح در لغت به معناى حمايل افكندن و زيور بستن و در اصطلاح، آن است كه حروف اول، وسط يا آخر شعر را در هر مصرع جمع كنيم و نام شخصى يا كلمه‏‌اى ظريف و با معنى از آن به دست آيد، كه در رباعى حضرت امام، نام «فاطى» به دست مى‏‌آيد. به طور مثال رشيدالدين وطواط چنين مى‏‌سرايد، معشوقه دلم به تير اندوه بخست/ حيران شدم و كسم نمى‏‌گيرد دست/ مسكين تن من ز پاى محنت شد پست/ دست غم دوست، پشت من خرد شكست. كه از مجموع اين حروف، نام مبارك «محمّد» نمايان مى‏‌شود.

موازنه و مقابله معنایى با اشعار شاعران ديگر

امام(ره)، فرهادم و سوز عشق شيرين دارم/ اميد لقاء يار ديرين دارم. خاقانى، چو شيرين تن خويشتن را به زهر/ پس از خسرو تيغ زن كشتمى. قاآنى، فرهاد بيستون را از پيش برنداشت/ تا از خيال شيرين نگداخت چون شكر. حافظ، من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم/ كه عنان دل شيدا به لب شيرين داد. حافظ، شهره شهر مشو تا ننهم سر در كوه/ شور شيرين منما تا نكنى فرهادم و همچنين حافظ می‌گويد، برق عشق آتش غم بر دل حافظ زد و سوخت/ يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد.

«ألاَ بِذِكْرِ اللّه‏ِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ»؛ به راستى تنها با ياد او است كه انسان مى‏‌تواند بر شعف و شور عارفانه خود غلبه كند؛ يعنى هم درد از او و هم درمان از او است.

رباعی دهم

اى ياد تو مايه غم و شادى من/ سرو قد تو نهال آزادى من/ بردار حجاب از رخ و رو بگشاى/ اى اصل همه خراب و آبادى من. اى كسى كه ياد تو باعث شادى و آرامش من مى‏‌شود و هم، كمىِ ياد تو باعث غم و ناراحتى من. اى كسى كه هم درد من و هم درمان من از تو است، يا اى كسى كه ياد تو باعث شادى و غم من است و اى كسى كه ديدن جمال تو چون نهال و درخت سروى كه آزاده است و از بار تعلق آزاد، در من آزادى و آزادگى به وجود مى‏‌آورد. اين پرده‏‌ها و موانعى كه بين من و تو قرار دارد را از ميان بردار و خود را بيش از اين به من بنما. تو حجاب نيستى، بلكه من خود، حجاب خويشم. اين پرده‏‌ها و موانعى كه بين من و تو قرار دارد را از ميان بردار تا جمال و جلال تو را تماشا كنم و عبرت گيرم؛ اى كسى كه در اصل، همه خوبى‏‌ها و بدى‏‌هاى من به خاطر تو و براى رسيدن به تو است!

اين رباعى يكى از زيباترين و فنى‏‌ترين رباعى‏‌هاى امام خمينی(ره) است. وجود صنعت تضاد در «غم و شادى» و «خراب و آبادى» و وجود صنعت مراعات نظير كه كلمات به زيبایى با هم ممزوج شده‏‌اند، از جمله زيبایى‏‌هاى اين رباعى است. «سرو قد تو نهال آزادى من!»، در «سرو» كه در اين‏جا تشبيه شده، صنعت تلميح به كار رفته است؛ زيرا سرو درختى است كه به آزادى و آزادگى معروف است و آمدن «سرو» در كنار «نهال آزادى»، تشبيه بسيار زيبا و دلنشين است. در ادامه، پارادوكس «خراب» و «آبادى» را مى‏‌بينيم.

موازنه و مقابله معنایى با اشعار شاعران ديگر

امام(ره)، اى ياد تو مايه غم و شادى من/ سرو قد تو نهال آزادى من. حافظ، ماهى كه قدش به سرو مى‏‌ماند راست/ آيينه به دست و روى خود مى‏‌آراست. حافظ، روى بنماى و وجود خودم از ياد ببر/ خرمن سوختگان را همه گو باد ببر/ ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا/ گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر. ابوسعيد، اى در دل من اصل تمنّا همه تو/ وى در سر من مايه سودا همه تو/ هر چند به روزگار در مى‏‌نگرم/ امروز همه تویى و فردا همه تو. ركن‏‌الدين دعويدار قمىف، هم لعل تو بر گوهر كان مى‏‌خندد/ هم قد تو بر سرو جوان مى‏‌خندد/ از شادى و غم لب تو و ديده من/ اين زار همى گريد و آن مى‏‌خندد. هاتف اصفهانى، اى فداى تو هم دل و هم جان/ وى نثار رهت هم اين و هم آن/ دل فداى تو چون تویى دلبر/ جان نثار تو چون تویى جانان.

رباعی يازدهم

اى مرغ چمن از اين قفس بيرون شو/ فردوس تو را مى‏طلبد مفتون شو/ طاووسى و از ديار يار آمده‏‌اى/ يادآور روى دوست شو مجنون شو. اى مرغ چمن جسم كه در قفس تن و جسم گرفتارى، از اين قفس بيرون رو و آزاد شو. بهشتِ فردوس تو را مى‏‌خواهد. يا به قولى ديگر، تو براى بهشت آفريده شده‏‌اى و اينك بهشت تو را طلب مى‏‌كند، از قيد جسم رها شو و با فراغ خاطر از محنت جسم آزاد و رها باش. تو آن پرنده (روح) گران قدرى هستى كه از جانب خدا به اين دنيا آمده‏‌اى؛ پس يادآور آن روح خودت باش كه شمّه‏‌اى از ذات حق است و چون مجنون، شيفته آن جلال و كمال باش. چنان باش كه يادآور جلال و جمال دوست شوى و مجنون

برچسب‌ها

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط