سرخط خبرها
امروز: شنبه, ۲۹ مهر , ۱۳۹۶ | ۱۱:۵۲:۵۱آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۷/۲۷ ،‌ ۰۹:۱۴
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲در ۹:۰۶ ق.ظ تعداد بازدید: 659 بازدید کد خبر:7591 چاپ خبر

فصل گرم سلام و علیک ها !/ حشمت اله آزادبخت

0

فصل گرم سلام و علیک ها !/ حشمت اله آزادبخت سلاااااااااام برادرعزیز بهتر از جان ، جانی چندروز پیش و عزیز دل امروز تا یک ماه آینده! درسالن انتظار شهرداری کوهدشت نشسته ام ودر فکرهای از هردری این روزها فرو رفته ام که ناگهان بار یک تریلی سلااااممممم روی سرم خالی می شود و چنان […]

300

فصل گرم سلام و علیک ها !/ حشمت اله آزادبخت

سلاااااااااام برادرعزیز بهتر از جان ، جانی چندروز پیش و عزیز دل امروز تا یک ماه آینده!

درسالن انتظار شهرداری کوهدشت نشسته ام ودر فکرهای از هردری این روزها فرو رفته ام که ناگهان بار یک تریلی سلااااممممم روی سرم خالی می شود و چنان ازجا بلند می شوم که نزدیک است از سقف بیرون بزنم . چندنفربا آغوش های آماده به طرفم خیزبرمی دارند :حاجی باز هم به پشتوانه ی شما واسه شورا اسم نوشته…گیره ی بازوی حاجی چنان گردنم را چفت می کند که رضا زاده وزنه ی سیصدکیلویی را و هنوز بعداز چند روز مهره های هفت و هشت گردنم که فکرمی کنم برای همیشه هشت و هفت شده اند ، تیرمی کشند.خودم را با تکانی و لبخندی ساختگی مثل برخی ژست های…عقب می کشم ومی خواهم با شاه کلید چشم حاجی ای صمیمانه ، قفلِ بازِ دستِ احتمالیِ دیگری را ببندم که درچنگال سلام و علیک شیر دیگری گرفتار می آیم که میخ صدای حاجی حاجی اش تندتند در گوشم فرومی رود و از کاسه ی سرم بیرون می زند.

یک ساعت گذشته است اما هنوز ورود و خروج بی سبب کارکنان شهرداری به دفتر شهردار تمام نشده است که می روند و چنددقیقه بدون کلام دراتاق می مانند و بیرون می آیند تا خود را برای باز آمدنی دوباره آماده کنند. هفت نفر از درورودی اتاق شهردار وارد می شود و هشت نفر صادر می شود و دوساعت دیگر گذشته است و من موفق نمی شوم باچند سوال کلیشه ای با آقای شهردار خبرم را تهیه کنم.

هنوز از حیاط شهرداری بیرون نرفته ام که دستی از پشت چشم هایم را سفت می بندد . من کی ام ؟ تانگی ولت نمی کنم .ههههههههه ! بالاخره پس از چنددقیقه بازجویی صمیمانه ،چشم های فرورفته ام از حبس آزادمی شوند .سرم را برمی گردانم که هیکلی غریبه چون ژان وال ژان مقابلم قهقهه می زند: سلااام استاد! خودت که می دونم لطف داری ، به فامیلات سفارش کنی واسه رای

از درِشهرداری بیرون می زنم .از یک طرف دردگردن آزارم می دهد از طرفی توپ پلاستیکی چشم هایی که هنوز جا نیامده ند و خیابان سیاه را نمی توانم عبور کنم.دست هایم را دراز می کنم تاعرض خیابان را بگذرم که جییییغ ماشینی مقابل پایم سکوت می کند و هشت نفر ازآن بیرون می ریزند.از ترس گناه احتمالی و کتکی جانانه، پاهای فرارم را آماده می کنم که دست درازی که هنوز صاحبش کامل از ماشین بیرون نیامده ، درشانه ام چنگ می زند. دیگر فاتحه ام خوانده است .سر دلهره ام را برمی گردانم که کت و شلواری گشاد،تنگ، درآغوشم می کشد:سلاااام آقا! امسال هم مزاحمت هستیم …کجا تشریف می بری؟ راه نداره باید برسونمت..

آن سمت خیابان و تهیه ی گزارشی از فرمانداری را بی خیال می شوم و راه راستم را کج می کنم .نرسیده به میدان ، به کوچه ی چپ می زنم که هنوزپیچ را نبریده سرم به پیشانی زمختی برخورد می کند.دست عذرخواهی برسینه می گذارم . اما دست راست طرف که تخم مرغ پیشانی اش بالا آمده  به طرفم سیخ می شود و دست چپش تند درجیب فرو رفته و همراه کارد ، ببخشید، کارت کوچکی به طرفم برمی گردد: مردحسابی نیستی ! احوالی نمی پرسی !

باز خیابان را بی خیال می شوم و درد سر و گردن و چشمم را از کوچه پس کوچه ی شهر به نزدیک خانه می رسانم.کلید در را آماده می کنم که چندنفر کنار درخانه سلام و علیک شان گُرگرفته است. چندنفر که بی شک چند شب دیگر باهم به اءتلاف خواهند نشست..حالا دل شیر می خواهد تا از این بیشه گذشت.یک لحظه دل به دریا می زنم اما باز فکر گرفتار آمدن در دست های سلام و علیک این همه کت و شلوار پاهایم را برمی گرداند

شماجای من باشید با این همه درد کدام راه را انتخاب می کنید؟ بازگشتن به خیابان های شهر، ریسک ردشدن از کنار چندنفر کاندیدا که راه را قرق کرده اند و تا یک ماه دیگر سرسلام و علیک و دست درگردن انداختن شان می خارد، ماندن کنار دیوار انتظار زیر بارانی که حالا به شدت تند شده است ، بالارفتن از دیوارچند همسایه پایین تر…یا

********

کسی با پلاستیک سیاه بزرگی در سر که از مغازه ی همسایه تهیه کرده وجای چشم ها و دهانش را سوراخ کرده است با لرز از کنار چند نفر می گذرد و کلید را آرام در قفل درمی چرخاند وبه سرعت خودش را درآغوش حیاط می اندازد.

 

منبع : سیمره

 

 

برچسب‌ها

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط