سرخط خبرها
امروز: سه شنبه, ۲۵ مهر , ۱۳۹۶ | ۰۵:۱۶:۴۵آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۷/۲۳ ،‌ ۰۱:۵۴
۲۴ آذر ۱۳۹۵در ۵:۲۰ ب.ظ تعداد بازدید: 485 بازدید کد خبر:63101 چاپ خبر

انسان منهای خشونت

0

محمد منصوری

محمد منصوری/ کشکان: مولانا در مثنوی فصلی دارد که در باب عشق بسیار دلنشین سخن رانده است ، ابتدا اینکه حقیقتی را در عالم پذیرفته است و آن اینکه رابطه ای به نام رابطه ی ” مودت یا عاشقی ” بین آدمیان هست ، او حتی این رابطه را محصور و منحصر به رابطه مرد […]

img_20161210_111943

محمد منصوری/ کشکان: مولانا در مثنوی فصلی دارد که در باب عشق بسیار دلنشین سخن رانده است ، ابتدا اینکه حقیقتی را در عالم پذیرفته است و آن اینکه رابطه ای به نام رابطه ی ” مودت یا عاشقی ” بین آدمیان هست ، او حتی این رابطه را محصور و منحصر به رابطه مرد و زن نمی داند و اذعان دارد این رابطه ی مودتی بین زنان و مردان برقرار می شود آنجا که می گوید:

آن یکی آمد در یاری بزد / گفت یارش کیستی ای معتمد ؟

گفت من گفتش برو هنگام نیست /  بر چنین خوانی مقام خام نیست

خام را جز آتش هجر و فراق /  که پزد وارهاند از نفاق

چون تویی تو هنوز از تو نرفت / سوختن باید تو را در نار و تفت

رفت و آن مسکین و سالی در سفر / در فراق یار سوزید از شرر

پخته گشت آن سوخته پس بازگشت / باز گرد خانه ی انباز گشت

حلقه زد بر در به صد ترس و ادب /  تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب

بانگ زد یارش که بر در کیست آن / گفت بر در هم تویی ای دلستان

گفت اکنون چون منی این من در آ / نیست گنجایش یه من در یک سرا

دوستی کان ز تویی و منی ست /  نسبت این دوستی از دشمنی ست (۱)

همچنین رابطه ی مولانا و شمس هم هیچ نامی جز عشق نمی توان بر آن نهاد ، آنجا که می گوید :

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا / یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا

نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی / سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرا (۲)

بنابراین هیچ ضرورتی ندارد مقوله ی “جنسیت ” وارد مفهوم “عشق” گردد. از مقارنات اوست، همراه اوست اما از مقومات او نیست و در داخل حقیقت عشق نمی توان جای گیرد. مولانا برای اینکه این مقوله را کنار بگذارد می گوید که زن و مردی مربوط به جسم است لیکن روح، زنی و مردی ندارد: روح را با مرد و زن اشراک نیست. مولوی در مساله عشق و این رابطه محبتی بین آدمیان نظر فیلسوفانه کرده است به همین خاطر فصلی در غزلیات شمس و مثنوی معنوی گشوده است  که  چنین چیزی در عالم انسانی وجود دارد. تعبیر او عشق به حسان الوجود است ، عشق به خوب رویان و نیک سیرتان از هر جنسیتی که باشد. نهایت داوری او چنین است که این نتنها مذموم نیست بلکه جان بخش است و چون وجود دارد و کثیر است نشانه آن دارد که حکمتی بر اوست و خالق این عالم مصلحتی را دنبال می کرده است که چنین جاذبه ای  میان آدمیان وضع کرده است لیکن نباید این را یک امر تهدید عارضی یا انحراف شمرد، این جوشش را باید خداداده و خدا نهاده قلمداد کرد و اندیشید که چه مصلحتی بر آن مترتب بوده است و چه غرضی خالق عالم در این کار دارد*. لذا عشق انسانی واجد چنین خصلت هایی هم هست و مولوی این را عشق مجای می نامد، عشقی که در آن معشوق غیر الهی بلکه بشریست، آدمی با آدمی عشق می ورزد. عارفان و همچنین صاحبنظران گفته اند که اگر این خصلت در انسان نباشد او اصلا از آدمیت بویی نبرده است:

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری / تو خود چه آدمیی ای کز عشق بی خبری

به ذکرش هر چه بینی در خروش است / دلی داند در این معنی که گوش است (۳)

اگر این خصلت، قابلیت یا قدرت در انسان نباشد، آدمیت او محل تردید است. نزد عارفان ما تعریف انسان، حیوان ناطق نیست بلکه حیوان عاشق است؛ حیوانی که می تواند عشق بورزد و اگر این توانایی در او نباشد از آدمیت چیزی کسر دارد. مولوی درباره رابطه پیامبر (ص) و همسر ایشان، عایشه بسیار این مساله را عالمانه بیان کرده است. در روایات آمده است عایشه  که جوانترین زن ایشان بود  به او مهر بسیار می ورزیدند و این سخن از پیامبر مشهور است: کلمینی یا حمیرا (۴) عارفان ما تحلیل های قریب و گاه بعیدی و گاه متکلفانه ای از این سخن پیامبر (ص) کرده اند ، گفته اند که گاهی ایشان مستغرق مکاشفات ملکوتی می شد و دچارز تزلزلی در ناحیه خویش می شد برای اینکه به عالم ماده برگردد و بتواند زندگی خاکی و بشری خود را از نو آغاز کند نیاز داشت با فردی از روی محبت خاکی سخن بگوید و ایشان را از آن استغراق پیشین در آورد و به همین سبب همسر خود را دعوت می کرد تا با او سخن بگوید؛ شاید این قول هم باشد ولی هیچ اشکالی هم ندارد که بگوییم پیامبر به هر حال یک انسان بود و به همسر خود نهایت علاقه را داشت و از همنشینی با همزبان خود لذت می برد تا ملالت ها را از خاطرش بزداید.

اینجاست که طبع مولانا سرشار می شود که:

آنکه عالم مست گفت او بدی / کلمینی یا حمیرا می زدی (۵)

بیان می کند که زنان در باطن چه سلطه ای بر مردان دارند در صورتی که مردان در ظاهر بر زنان سلطه دارند اما آن نظم و مدیریت که خدا در این عالم افکنده است اینست که زیرکانه و از طریق باطن زنان را در باطن بر مردان مسلط کرده است مولانا باز عالمانه تر می گوید:

رستم زال ار بود وز حمزه بیش / هست در باطن اسیر زال خویش (۶)

رستم هم که باشد اسیر و فرمانبردار زن خویش است، بعد تمثیل به پیامبر علیه السلام می کند اذعان می کند رستم که جای خود دارد پیغمبر هم به همسر خود نیاز داشت و می گفت بدون تو ملال ها از من زدوده نمی شود و لذا آنکه دنیا حاضر بود پای صحبت او بنشیند ولی خودش حاضر بود  گفتگو با  عایشه را از سر بگیرد. مولوی بعد از این می افزاید:

اینچنین خاصیتی در آدمی ست / مهر حیوان را کم است آن از کمی ست (۷)

این خصلت لازمه ی آدمی بودن آدمیت است که مهر بورزد، هم محب باشد هم محبوب. حیواناتند که از عشق ورزیدن ملول و درمانده اند که آنهم به دلیل نقصان وجودیشان است. بنابراین انسان هر چه کامل تر باشد مهر و محبت ورزی او نیز بیشتر است. این بیان مولوی که عالمانه و متفکرانه بدان پرداخته بسیار نکته ی مهمی است که حائز اهمیت می باشد و به ما تلنگر می زند مبادا به پیامبر عظیم الشان خرده بگیرند که پیامبر نیاز به این افعال ندارد! و چرا اصلا نیازمند یک زن باشد تا با او سخن بگوید لیکن مولانا به ما ثابت می کند که هر چه انسان کامل تر باشد نیاز به مهرورزی بیشتری دارد و همچنین قدرتش در مهرورزی بیشتر می شود. اینکه پیامبر می گفت سه چیز در دنیا هست که محبت آنها در قلب من افکنده شده است که یکی از آنها زنان است، اگر کمی دقت شود در این مهم این صحبت نه تعارف بوده و نه برای دلخوشی زنان گفته شده است لذا اگر این روایت صحیح باشد که به دست ما رسیده و عارفانی چون غزالی و محی الدین عربی و دیگر صاحبنظران بر آن صحه می نهند، معنایش اینست که من در مقام مهر ورزیدن و دوست داشتن زنان از افراد پیشترم و این نتنها نقصانی در ایشان نیست بلکه کمال است پس آدمی وقتی آدم تر است که بتواند آدمیت بیشتری بورزد. اینکه شاعران نامدار ما چون حافظ و سعدی و دیگران که بر این نکته انگشت نهاده اند و آن را بی پرده بیان کرده اند و اینکه برای ما انقدر مفهومی نا شناخته یست و یا خجلت آمیز می نماید پس ما باید به خود بنگریم تا متوجه عیب خویش شویم و بدانیم مشکل ما چه بوده که به این صورت در آمده است. عشق و دوست داشتن مطلبی ست که ادبیات ما از آن پر است و عرفان ما از آن دم می زند، چیزی که پیامبر ما به عنوان پیشوای دینی از آن پروا نمی کند و امر شرم آوری نمی داند و به وضوح نمی داند ، همچنان در پرده ای از شرم و ابهام و تردید باقی مانده است و افراد باور نمی کنند و دیر می فهمند که اگر میزان مهر ورزیدن آنها کم باشد در واقع در انسانیت آنها خللی است پس این خلل را باید بپوشانیم. بنابراین اگر انسان را مهر پر نکند چه پر خواهد کرد ؟ جواب ساد ه است: خشونت و حیوانیت، پس اگر آدمی از مهر و مهرورزی از هر دو سو پر نشود و اگر محبوب یا اگر محب نباشد در آن صورت  تبدیل به یک جانور خشونت طلب درنده ای می شود. چنین است سرنوشت آدمی بالاخره اگر این دو کفه اگر یکی پایین بیاید دیگری بالا می رود. چه زیبا بیان می کند مولوی که تقابل خشونت و دوست داشتن را در دو جهت معرفی می کند آنجا که می گوید:

در حدیث آمد که یزدان مجید / جمله خلق را سه گونه آفرید

یک گروه را جمله عقل و علم و جود / وان فرشته است و او نداند جز سجود

نیست اندر عنصرش حرص و هوا / نور مطلق زنده از عشق خدا

وان گروه دیگر از دانش تهی / همچو حیوان از علف در فربهی

او نبیند جز که اسطبل و علف / از شقاوت غافل است و از شرف

وان سوم هست آدمیزاد و بشر / از فرشته نیمی و نیمی ز خر

نیم خر خود مایه سفلی بود / نیم دیگر مایه ی علوی بود

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب / وین بشر با دو مخالف در عذاب (۸)

نباید تعجب کرد که از جهت دینداری نیز به مساله مهر ورزی و دوست داشتن هم پرداخته شده است آنجا که غزالی در کتاب احیاء العلوم می گوید: لا خیر من لا یَعلف و لا یُعلف ؛ مفهوم این روایت خویشاوند مفهوم عشق است که هیچ خیر و خاصیتی نیست در کسی که نه الفت می گیرد و نه الفت می ورزد، نه دوست می دارد و نه چنان است که دیگران بتوانند به او مهر بورزند لیکن از فرط عبوسی و درندگی و خشونت چنان است که همه از او فرار می کنند و خود آن فرد هم به خاطر خشکی و خامی و تلخ بودن چنان است که با هیچ شخصی پیوند نمی خورد این نتنها علامت کمال نیست بلکه نشن از نقصان و نزدیکی اش به وادی حیوانیت است.

امیدوارم آنچنان که شیخ شیراز در بیان محبت،  عاشقانه محبوب خویش را می نوازد و خشونت ها را پراکنده می کند ما هم خوی حیوانی  و خشم و خوشونت ها را از وجودمان بزداییم:

یکی را چو سعدی دلی ساده بود / که با ساده رویی در افتاده بود

ز کس چین بر ابرو نینداختی / ز یاری به تندی نپرداختی

چه خوش گفت شیدایی شوریده سر / جوابی که شاید نبشتن به زر

دلم خانه ی مهر یار است و بس / از آن می نگنجد در او کین کس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی / چو بگذشت بر عارفی جنگجوی

گرین مدعی دوست بشناختی / به پیکار دشمن نپرداختی (۹)

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-مثنوی معنوی ، مولوی ، قصه آنکس که در یاری بکوفت ، دفتر اول

-دیوان غزلیات شمس ، مولوی ، شماره ۳۷

-گلستان ، سعدی ، باب دوم در اخلاق درویشان

-معراج السعاده ، مرحوم نراقی

-مثنوی معنوی ، مولوی ، مراهات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفته ی خویش ، دفتر اول

-مثنوی معنوی ، مولوی ، مراهات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفته ی خویش ، دفتر اول

-مثنوی معنوی ، مولوی ، مراهات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفته ی خویش ، دفتر اول

-مثنوی معنوی ، مولوی ، در تفسیر این حدیث مصطفی علیه السلام کی ان الله تعالی خلق الملائکه ، دفتر چهارم

-بوستان ، سعدی ، باب چهارم در تواضع

*قصه ی ارباب معرفت – قمار عاشقانه ؛ انتشارات صراط ؛ عبد الکریم سروش

 

 

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. درود ها بر آقای منصوری روشن اندیش که با دید همه جانبه و به دور از حب و بغض این مساله دلدادگی و محبت را بسط داده است
    موفق باشی یار و همکلاسی مهربانم

    [پاسخ]

  2. آفرین بر منصوری بزرگوار
    روشنفکر دانشگاه فرهنگیان قم
    و افتخار لرستان
    محمد بدون شک آینده درخشان خواهی داشت . صو بینه کاره ایمته ویرا نچو کور سیروس

    [پاسخ]

  3. عشق،خدای هر موجودیست. با او زیبایی،‌ محبت و عاطفه … تعریف می شود. عشق، وجودیست، که هیچ موجودی آنرا رد نمی‌کند، چون عشق، هستی ‌بخش وجود است. عشق، عاشق زیبایست،چون در وجود هر زیبایی، وجود او قرار دارد که عشق را در وجود زنده می‌کند. زیبایی، حیات بخش عشق است

    درود جناب منصوری فرهیخته ی محترم
    مثه همیشه عالی بود و استفاده کردیم

    [پاسخ]

  4. درود بر پسر عمو عزیزم…بسیار شیوا و رسا
    آفرین محمد جان باعث افتخاری

    [پاسخ]

  5. باسلام؛درودبرقلم وتفکرهمیشه سبزتان مویدباشید.

    [پاسخ]

  6. عالی بود محمد جان،،،، باز برامون بفرست،،،،، مطالبت حرف دله لاجرم بر دل میشینه

    [پاسخ]

  7. بسیار لطیف و دل‌انگیز!
    زیبا و شیرین!
    احسنت آ‌قای‌منصوری

    [پاسخ]

  8. از قلم زیبایتان،لذت بردیم

    [پاسخ]

  9. پیوستگی موضوعی بسیار عالی بود
    احسنت بر این قلم ادبی

    [پاسخ]

  10. احسنت پسر دایی گلم؛ همانا قلمت از تابش معرفتت بر خویش می رقصد و بر آفاق دانش می تازد.

    [پاسخ]

  11. بسیار زیبا و دلنشین پربار و نشان از فهم درک بالای اقا منصوری در تک تک کلمات نمایان هست انشاالله که همیشه موفق باشی

    [پاسخ]

  12. بسیار عالی .امیدوارم که همه ما روزی باین مهم برسیم که از خشونت فاصله بگیریم .ومهر ودوستی را جایگزین ان کن. یم .واقعاجای تحسین دارد محمد جان این اندیشه پر بارتان.

    [پاسخ]

  13. عشق بدون عاشق وعاشق بدون عشق معنی نخواهدداشت.بسیارسپاس وتشکرازمقاله ی زیبا ودلنشینتون که همه چیزوبسط داده.امیدوارم موفق وپایدارباشید

    [پاسخ]

  14. امیر حسین گراوندنیا

    با سلام و اظهار ارادت خدمت انور جناب اقای منصوری همکلاسی گرانقدرم به جد معتقدم اقای منصوری یکی از نوابغ دانشگاه فرهنگیان هستند و در بین کلاس علوم اجتماعی سرآمد و یگانه.
    درضمن به لحاظ حسن خلق و مهمان نوازی و مردم داری شهرت اقای منصوری در دانشگاه فرهنگیان زبانزد است
    توفیقات روزافزون جنابعالی را ازخداوند منان مسئلت دارم

    [پاسخ]

  15. در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
    عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
    جناب منصوری!زیبا سخنی بود و پربار،اندیشه تان سبز و مانا !
    بی پنجره ای ،غریبه ای در وهمی
    عشق است اگر از آن نداری سهمی
    فهمیدن عشق،عاشقی می خواهد
    یک روز بزرگ می شوی،می فهمی

    [پاسخ]

  16. احسنت پسر دایی گلم…همانا قلمت از تابش معرفتت بر خویش می رقصد و در آفاق دانش می تازد.

    [پاسخ]

  17. جناب منصوری! زیبا سخنی بود و پربار،اندیشه تان سبز و مانا!
    بی پنجره ای،غریبه ای در وهمی
    عشق است اگر از آن نداری سهمی
    فهمیدن عشق،عاشقی می خواهد
    یک روز بزرگ می شوی،می فهمی

    [پاسخ]

  18. جالب و جذاب بود آقامحمد ، به قول اریک فرم خیلی خوب هنر عشق ورزیدن را ترسیم کرده اید.
    م موفق و موید باشید.

    [پاسخ]

  19. مثل همیشه عالی وزیبا بود؛ موفق باشی

    [پاسخ]

  20. عالی نوشتی محمد جان
    درود ??

    [پاسخ]

  21. سلام محمد جان ؛ دست مریزاد ، بسیار مفید وپر مغز بود . موفق باشید

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط