سرخط خبرها
امروز: یکشنبه, ۲۶ آذر , ۱۳۹۶ | ۰۴:۰۳:۱۵آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۹/۲۳ ،‌ ۰۹:۴۷
۱۰ مهر ۱۳۹۵در ۹:۰۸ ب.ظ تعداد بازدید: 402 بازدید کد خبر:61152 چاپ خبر

به مناسبت ۱۰ مهر روز سالمند

0

ساناز وفایی

قدیم ترها هر خانه ای یک بزرگسال داشت. می گفتند بزرگترها برکت خانه اند. این روزها اما اگر چشم بگردانیم کمتر سالخورده ای را در اطراف می بینیم. یادم می آید آخرین مراسم دور همی مان، چیزی که توجه چندین نفر را به خود جلب کرد، این بود که تنها یکی دوتا سالخورده در بینمان […]

۱۳۹۳۰۸۱۶۱۵۲۹۳۹۵۹۲۴۰۲۶۸۴۴

قدیم ترها هر خانه ای یک بزرگسال داشت. می گفتند بزرگترها برکت خانه اند. این روزها اما اگر چشم بگردانیم کمتر سالخورده ای را در اطراف می بینیم. یادم می آید آخرین مراسم دور همی مان، چیزی که توجه چندین نفر را به خود جلب کرد، این بود که تنها یکی دوتا سالخورده در بینمان دیده می شد. نمی‌دانم چرا ولی انگار این برکت هنوز آنقدر اهمیت دارد که نبودشان به هر دلیلی که باشد به چشم می آید.
پدر مادری ام را اصلن ندیده. پدر پدری تا همین چند سال پیش زنده بود. مادر بزرگ های مادری و پدری را هر دو دیده ام. وقتی آنها بودند مدرنیته ی کمتری در اطرافمان جریان داشت، حالا که مدرنیته بیشتر شده آنها هم نیستند. مادر مادری را گذرا می دیدم، با پدر و مادر پدری چند ماه تابستان را زندگی کرده ام و خاطرات زیادی در ذهن دارم.
مادر پدری با آنکه اقتضای سنش نبود جور خوبی با مدرن شدن برخورد می کرد. یک جمله خوب و همیشگی داشت که وقتی با تکنولوژی جدیدی مثل تلفن، تلویزیون یا گوشی همراه یا چیزهایی که برای دوره آن ها جدید بود آشنا میشد میگفت: ( هر وقت بمیرم برای آنها که زودتر رفته اند تعریف می کنم چه چیزهای جدیدی آمده و چه کارها که نمی شود کرد). این جمله عجیب آدم را به فکر می برد. انگار نگاه ویژه ای به مرگ داشت و انگار بازهم دلش میخواسته بیشتر بماند و بیشتر ببیند.
آن زمان من سن کمی داشتم و با هر جمله اش به این فکر می‌کردم که مرگ چه اتفاق ساده ایست وقتی مادر بزرگ از آن حرف میزند.
در مراسم ختم و لحظه جان دادنش من نبودم، آما درست همان لحظه ها که مادر بزرگ حالش خوب نبود حال من هم خوب نبود، انگار یک نفر در وجودم بخواهد جان بدهد. ارتباط عمیق و قلبی شدیدی با او نداشتم اما ارتباط خونی کار خودش را می‌کند. روز بعد از خانه تلفن داشتم مادر بزرگ با مرگش رها شده بود چنان که از مرگ ساده و رها سخن می‌گفت.
با آنکه سواد نداشت زن مدرن و فرهیخته ای بود. پدر بزرگ هم مرد دانایی بود. همه آشنایان حرفش را می خواندند. او هم می دانست چه بگوید. مهریه ی عروس های فامیل را او مشخص می‌کرد و حرفی هم بالای حرفش نبود. فرقی نمی‌کرد داماد چه کسی باشد، نوه ی خودش یا فامیل دور، همیشه عروس راضی تر از داماد بود.
امروز روز سالخوردگی ست. به اعضای خانواده ام نگاه میکنم، پدر و مادر پیر ترین اعضا هستند که هر دو را می شود میانسال نامید. یاد نشستن های پدر بزرگ و مادر بزرگ کنار هم توی اتاق نشیمن می افتم. پدر بزرگ چای می خورد و حرف می زد و مادربزرگ مثل همیشه دست‌هایش را روی فرش تکان می داد و گوش می کرد. گاهی زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد طوری که فقط پدر بزرگ می توانست بشنود. چقدر دوستشان دارم. کاش همین حالا توی نشیمن باشند، در را که باز کنم نشسته باشند کنار هم و غرق دنیای سالخوردگی‌شان باشند…
۹۵/۷/۱۰
ساناز وفایی

%d8%b3%d8%a7%d9%86%d8%a7%d8%b2-%d9%88%d9%81%d8%a7%db%8c%db%8c-150x150

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. درود بر شما . متن تان مرا به یا اولی جمله ای انداخت که از پروفسور قاسمی به نقل از ماکس شلر میگفت هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا میرود …. بعد ها که در مقاطع دیگر شاگردش بودم پرسیدم استاد منظورتان از اون جمله چی بود فرمود مقصود اینست مدرنیته هر انچه سخت استوار است ( سنت ) را دود می کند و به هوا میبرد… و از سنتهامان چیزی جز یادی باقی نخواه د نماند چه بخواهیم چه نه .. ما الان شرایط انقلاب صنعتی بریتانیا رو تجربه میکنیم . امیدوارم آسیب شناسی مدرنیته به حل مساله کمک کند . سپاس از شما که وقت گذاشتید و مطلب حقیر رو مطالعه فرمودید

    [پاسخ]

  2. درود و سپاس که دانسته هاتون رو به اشتراک گذاشتید. درست میفرمایید ما به سرعت پیش میریم به سمت مدرن شدن و این اتفاق ن گود تغیر های زیادی رو در پی داره یکیش هم میتونه فراموشی سنتها باشه.
    پایدار باشید

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط