سرخط خبرها
امروز: یکشنبه, ۳۰ مهر , ۱۳۹۶ | ۲۲:۵۰:۱۹آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۷/۲۹ ،‌ ۱۲:۲۷
۲۶ آبان ۱۳۹۴در ۸:۰۳ ب.ظ تعداد بازدید: 963 بازدید کد خبر:47251 چاپ خبر

خاطره جانباز حاج یونس قبادی از شهید والامقام محمدمراد نجاتی

0

شهید والامقام محمدمراد نجاتی : وظیفه همه ما سربازی در راه اسلام است،آنگونه که علی (ع) فرمودند سرباز شجاع کسی است که از آب و آتش بگذرد و تا به ساحل پیروزی برسد یا در گرداب خون خود غرق و در راه حق فدا شود. وظیفه هر فرد مسلمان این است که از جان شیرین […]

شهید والامقام محمدمراد نجاتی : وظیفه همه ما سربازی در راه اسلام است،آنگونه که علی (ع) فرمودند سرباز شجاع کسی است که از آب و آتش بگذرد و تا به ساحل پیروزی برسد یا در گرداب خون خود غرق و در راه حق فدا شود. وظیفه هر فرد مسلمان این است که از جان شیرین بگذرد و در راه حق از دنیای فعلی گذشته و به لقاءالله نائل آید.

 

۱۰۱۰

شهید والامقام محمدمراد نجاتی و جانباز حاج یونس قبادی

 

با توجه به نسبت فامیلی و خویشاوندی که با مرحوم شهید محمد مراد نجاتی داشتم از قبل از انقلاب آشنایی کامل با ایشان داشتم و در دوران انقلاب و تظاهرات و راهپیمایی ها بصورت فعال شرکت می نمود و با توجه به قدرت جست و گریزی که داشتند در درگیریهای خیابانی با نیروهای نظامی و گارد شاهنشاهی بصورت فعال شرکت می نمودند پس از پیروزی انقلاب بصورت داوطلبانه در تامین امنیت شهر در پایگاه های مقاومت حضور داشتند .

با شروع جنگ تحمیلی و آموزشهای نظامی ایشان یکی از تعداد محدود نیروهای بسیجی بود که جهت گذراندن دروه آموزش نظامی ثبت نام نمودند و شروع به فراگیری علوم نظامی نمودند با توجه به اینکه اولین دوره آموزش بسیجیان در کوهدشت بصورت آموزش ویژه بود آموزشهای سخت و طاقت فرسایی به نیروها داده می شد تا جایی که در چندین مرحله بعضی از نیروها تصمیم به جدا شدن و رها کردن آموزش می گرفتیم ولی با مقاومت شهید محمد مراد نجاتی روبرو می شدیم و ایشان ما را از تصمیم خود منصرف می کردند و با لهجه شیرین خود و شوخیهای محلی ما را به شرکت در ادامه آموزش ترغیب می نمودند .

با پایان یافتن آموزش نظامی شهید محمد مراد نجاتی جزء هفت نفر بسیجی آموزش دیده بودند که در تیر ماه سال۱۳۶۰ به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام گردیدند از آنجائیکه بنده نیز در بین این هفت نفر بودم و دوستی و خویشاوندی که با یکدیگر داشتیتم در اکثر مواقع همراه یکدیگر بودیم و با توجه به سن کمتری که بنده داشتم ایشان سعی می نمودند که به بنده روحیه بدهند و یا حتی بعضی از کارهای شخصی من را نیز انجام می دادند . برای اولین بار به شهرستان ایلام جهت رفتن به خط مقدم وارد شدیم چند روزی را در دبیرستانی در شهر ایلام جهت تجهیز و آمادگی ماندیم سپس به روستایی بنام سرنی منتقل شدیم در این روستا نیز بمدت چند روزی ساکن شدیم که این سکونت همراه بود با راهپیمایی ها ی شبانه و کوهنوردی و آمادگی جسمانی و همچنین توجیه منطقه عملیاتی میمک .

تا اینکه صبح یک روز آفتابی و نسبتا گرم با اعلام مسئولین آماده اعزام به منطقه عملیاتی میمک شدیم شهید محمد مراد نجاتی مداوم با لهجه محلی شوخی می کردند و با روحیه  بالایی که داشتند به دیگران روحیه می دادند . پس از گذشت از چندین روستای مخروبه و بمباران شده ، به دامنه ارتفاعی رسیدیم که دیگر ماشینهای سنگین توان عبور از آن را نداشتند. بوسیله چند دستگاه خودرو لندگروز و جیپ نظامی تا میانه های کوه بالا رفتیم پس از پیاده شدن از ماشینها بصورت ستونی و پیاده ، حرکت خود را به سمت ارتفاعات ادامه دادیم در بین راه چندین گلوله خمپاره به فاصله های دور و نزدیک ، اصابت نمودند که شاید این صدای اولین انفجار خمپاره های نیروهای بعثی بود که به گوش ما می خورد.

 به هر صورت به بالای ارتفاع و جایی رسیدیم که فاصله ستون نیروها را از یکدیگر زیاد کردند تا در صورت اصابت گلوله خمپاره آسیبی به ما نرسد نزدیکی های ظهر بود که به منطقه استقرار رسیدیم. توسط فرمانده گروه که یک نیروی ارتشی بود در بین سنگرهای مخروبه ای تقسیم شدیم که می بایست خودمان آنها را ترمیم و درست کنیم در زمان تقسیم بندی بنده با شهید محمد مراد نجاتی در بین دو قطعه سنگ بزرگ که بوسیله گونی و سنگ لاشه جلو آن دیوار کشی شده بود تحویل گرفتیم و بلافاصله شروع به تمیز کردن آن نمودیم. هنوز خستگی راه و تعمیر سنگرها به پایان نرسیده بود که اعلام آماده باش نمودند و قرار شد به محل استقرار و یا نگهبانی شبانه برویم از محل استقرار روزانه تا محل نگهبانی شبانه تقریبا ۳ کیلومتر فاصله بود که بعدا این مسیر را هر روز می پیمودیم .

با توجه به توجیهاتی که انجام شد محل نگهبانی شبانه خود دو خط داشت یکی بنام تپه شهدا و دیگر بنام تپه فولاد. نیروها بصورت یک شب در میان در یکی از دو تپه فوق نگهبانی می دادند و با توجه به حساسیتی که تپه شهدا داشت  و تقریبا صعب العبور بود نیروها غروب هر روز در زمانی که هوا تقریبا روشن بود وارد سنگرها می شدند و هر سنگر ۲ نفر بودند تا به صبح این دو نفر می بایست بصورت ۱ ساعته یا ۲ ساعته نگهبانی بدهند و دیگری استراحت نماید و از غروب تا به صبح هیچگونه پاس بخش و یا سرکشی صورت نمی گرفت.

 چنین توجیه شده بودیم که هر کسی به شما نزدیک شد شلیک کنید اما در تپه فولاد وضعیت عادی تر بود چرا که خط دوم محسوب می شد و سرکشی به نیروها و نگهبانان توسط پاسبخش و مسئولین انجام می گرفت در این مدت بنده و شهید نجاتی چه در تپه فولاد و چه در تپه شهدا همراه هم بودیم و زمانی که نوبت تپه شهدا بود ایشان بیشتر نگهبانی می دادند و زمان نوبت بنده نیز سعی می کرد با صحبتهای خود مرا همراهی کند.

 در اول جنگ امکانات تدارکاتی بسیار ناچیز و کم بود در یکی از شبها که در تپه فولاد مشغول نگهبانی بودیم مسئول تدارکات گروه به سنگر نگهبانی ما آمد و به اصطلاح شام آورده بودکه قابلمه شام ما یک عدد بیست لیتری فلزی و ملاقه آن یک عدد جلد کمپوت و غذای آن شب هم آبگوشت بود و با لهجه تند خود گفت دست دست من هم دستم را بعنوان کاسه و ظرف غذا به هم چسباندم و ایشان یک ملاقه آب گوشت در کف دو دست من ریخت و با آن وضعیتی که باید هر کسی خود تصور کند شام خود را صرف کردم.

 سهیمه آب سنگر ۴ نفری ما در درون یک پوکه فلزی گلوله تانک بود که تقریبا ۱۰ لیتری آب جا می گرفت و می بایست بمدت ۲۴ ساعت تمام امورات خود را با آن انجام می دادیم .

نوبت استحمام برای افراد،هر هفته یک مرحله در آن هوای گرم بود که حتی فاصله محل استحمام که گودالی بود در جلو رودخانه ای ایجاد شده بود تا محل استقرار که می بایست پیاده پیموده شود آنقدر زیاد بود که در حین برگشت در آن هوای گرم مجددا بدن عرق می کرد و احتیاج به حمام داشتیم .

تقریبا بیست روز به این منوال گذشت در یکی از روزها که نزدیک اذان ظهر بود و وضعیت سنگرها و ارتفاع آنهابصورتی نبود که مابتوانیم بصورت ایستاده نماز بخوانیم فقط یکی از سنگرها که ارتفاع بیشتری داشت و آنرا نمازخانه می دانستیم و در هر مرحله فقط ۳ یا ۴ نفر می توانستند مشغول نماز شوند و فاصله بین سنگرها و نمازخانه که میانه کوه ایجاد شده بودند راهی بود به عرض یک متر که بالا ی آنرا صخره و پایین آن دره و پرتگاه بود.

 در حال گرفتن وضو بودیم که ناگهان انفجاری مهیب سکوت منطقه را در هم پیچیده و دود و خاک به هوا برخواست چند ثانیه ای نگذشته بود که گرد و غبار حاصله از انفجار خمپاره کم شد در حالی که خودم از ناحیه ران راست مجروه شده بود و در روی صخره ها دراز کشده بودم شهید محمد مراد نجاتی را دیدم که سینه خیز بسمت من می آید قدرت بلند شدن را داشتم بلند شدم تا شاید بتوانم به او نزدیک شوم که متوجه شدم ایشان از ناحیه ران مورد اثابت ترکش قرار گرفته و خون زیادی تمامی شلوارش را قرمز کرده بود.

 خودم را به ایشان رساندم که در این لحظه دیدم که یک پایش تقریبا از بدنش عقب تر است چرا که کاملا قطع شده بود و فقط شلوارش آنرا نگداشته بود به کمک دوستان ، ایشان و شهید محمد مراد کرمی را به داخل سنگر بردیم و با آن امکانات ناچیز ،اقدامات اولیه صورت گرفت. می دانستیم که وضعیت خوبی ندارد سعی کردم با صحبت کردن به او روحیه بدهم چند بار که سینه اش را بند کرد که زخمش را ببیند مانع آن شدم و می گفت هر چی شده فدای حسین بگذار ببینم در هر صورت ایشان را در داخل یک پتو گذاشتیم و می بایست او را از درون صخره های صعب العبور به فاصله حداقل پانصد متر بالا ببریم تا به جاده برسیم .

از آنجا که خودم هم مجروح شده بودم ولی طاقت آن را نداشتم که رهایش کنم و در حد توان کمک می کردم به هر صورت به بالای ارتفاع که جاده بود رسیدیم مجروحین این حادثه ۶ نفر می شدیم که بوسیله یک جیپ به پائین ارتفاع منتقل شدیم .

در دامنه ارتفاع ، مقری متعلق به گویا توپخانه ارتش بود که یک دستگاه آمبولانس داشت و شهید محمد مراد نجاتی و شهید کرمی که وضعیت وخیمی داشتند به داخل آمبولانس منتقل شدند  و بسمت اورژانس اصلی که در نزدیکی روستای سرنی بود حرکت نمودیم پس از رسیدن به اورژانس صحرایی و مداوای اولیه شهید نجاتی و شهید کرمی بوسیله هلی کوپتر به ایلام اعزام شدند و مابقی مجروحین که ۴ نفر می شدیم با آمبولانس به بیمارستان ایلام اعزام شدیم اولین شبی بود که از شهید نجاتی خبر نداشتم صبح روز بعد از مسئولین بیمارستان احوال شهید نجاتی و کرمی را پرسیدم که اظهار بی اطلاعی کردند .

حوالی ظهر بود که برای کسب اطلاع از ایشان به هر اتاق و هر جایی می رفتم تا به داخل حیاط بیمارستان رسیدم که در نزدیکی ورودی درب اورژانس بیمارستان یکدستگاه آمبولانس ایستاده بود ناخودآگاه بسمت آمبولانس رفتم تا از کناره شیشه های آمبولانس قسمت عقب آنرا ببینم که ناگهان چشمم به ۲ تابوتی افتاد که بر روی آن ها نوشته بود شهید محمد مراد نجاتی و شهید محمد مراد کرمی بعد از آن چه گذشت خدا می داند …….

محمدمراد-نجاتی

ایستاده سمت چپ ” شهید والامقام محمدمراد نجاتی “

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. باسلام و تشکر از حاج یونس عزیز
    خداوند به آن شهید رنج کشیده علو درجه عنایت فرماید .

    [پاسخ]

  2. خداوند تمام شهدا را با امام حسین محشور کند چونکه ما این آرامش را ازشهدا داریم
    انشالله بیشتر از رشادت جوانان رشید این مرز وبوم بشنویم

    [پاسخ]

  3. روحش شاد و یادش گرامی

    [پاسخ]

  4. سلام ودرودبرشهدای والامقام خصوصا شهیدنجاتی وسلام برسردارعزیزوشهیدزنده حاج یونس قبادی وگرامی بادیادوخاطره فرمانده دلاور دوران دفاع مقدس حاج حمیدقبادی به نظرحقیر روایت خاطرات ان دوران درانتقال فرهنگ ایثار وشهادت که لازمه سربلندزیستن برای ملت ماست بسیارلازم وحیاتی است

    [پاسخ]

  5. جناب دکترحیری نازنین باسلام.حضرتعالی نیزیادگارجبهه وجنگی امیدوارم پایدار باشی.

    [پاسخ]

  6. سلام سردار قبادی . منتظر خاطرات دیگر شما هستیم تا جوانان امروزی بهشتر با رشادتهای شهدا و رزمندگان آشنا شوند . موفق باشید .

    [پاسخ]

  7. حاج یونس اسم هفت نفر بسیجی آموزش دیده را بفرمایید و با تشکر از خاطره زیبایتان

    [پاسخ]

  8. برادرعزیز سردار قبادی نمی دانم رشادتهای شما را درکدام منطقه باز گو کنم که شایسته شما باشد چون کمتر منطقه ای در جبهه وجود داشت که شما به آن جا نرفته باشید از جنوب تا شمال.(این بدان معنا نیست بنده جسارت کنم که همپای شما درجبهه بوده ام چون ما به ماه درجبهه بوده ایم و شما به سال) اما در تکمیل فرمایشات شما در خصوص شهید نجاتی به این جمله که در آن زمان بسیار تکان دهنده بود اشاره می کنم .یادم هست وقتی که این شهید را به خاک می سپردند یکی از همرزمانش وصیت نامه ی او را می خواند که در پایان چنین آورده بود:دوستان پس از خاک سپاریم قالبی یخ را بر روی مزارم بگذارید تا به جای مادری که ندارم برایم گریه کند (گریه حضار). دوست شما و بسیجی ویژه دوره ی دوم (سال۶۰) علی دیربازیان.

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط