سرخط خبرها
امروز: دوشنبه, ۲۰ آذر , ۱۳۹۶ | ۰۳:۳۹:۳۱آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۹/۱۹ ،‌ ۱۰:۰۳
۲۲ مهر ۱۳۹۴در ۶:۵۶ ب.ظ تعداد بازدید: 1,001 بازدید کد خبر:45183 چاپ خبر

ظهر روز دهم کجا بودی؟!

0

سیده بهناز ابوالوفایی

سیده بهناز ابوالوفایی/ کشکان: بنای تیره شدن را گذاشته دلم..هرچه امیدش می دهم ؛ هرچه نویدش می دهیم، به هیچ صراطی مستقیم نیست غیر از غمی عمیق… جنس غمش همیشگی نیست…غریبه هم نیست. سرم را می گذارم روی دوش دلم : ببین حالا که پاییز است، حالا که برگها قرار است فرش رنگی پهن کنند […]

۱۴۲۴۴۳۱۴۷۵۲۲۷

سیده بهناز ابوالوفایی/ کشکان:

بنای تیره شدن را گذاشته دلم..هرچه امیدش می دهم ؛ هرچه نویدش می دهیم، به هیچ صراطی مستقیم نیست غیر از غمی عمیق…
جنس غمش همیشگی نیست…غریبه هم نیست. سرم را می گذارم روی دوش دلم : ببین حالا که پاییز است، حالا که برگها قرار است فرش رنگی پهن کنند روی زمین…حالا که قرار است باران ببارد..بغض دلم می ترکد…من که چیز بدی نگفتم…فقط گفتم باران که ببارد…دلم فضای پاییزم رایکدفعه عقب می برد…عقب تر…می نشینم در محرم ۶۳ هجری قمری. خورشید می دود روی صورتم… چقدر هوا گرم است ! آخ که چقدر دلم باران میخواهد…این شترهای خسته..این کاروان تشنه…کاش می شد برایشان کمی از باران پاییز بیاورم…! تشنه ام .به قدر تاریخ…این کاروان حتماٌ از حج آمده است از حجاز آمده است…نام نینوا را که امیر کاروان می شنود، با اشاره اش شترها زانو خم می کنند…پاهای کاروان می لرزد…آسمان به خودش می پیچد از خجالت…هنوز که چیزی نشده ؟ هنوز عمو هست که دستهای عمه را بگیرد؟! هنوز که هیچ سه ساله ای از کاروان اسیران جا نمانده است؟! هنوز که هیچ بدن پاره پاره ای علی اکبر نیست؟! پس چرا زمین از خجالت خودش را می بلعد؟ آسمان از ترس پشت سنگ ها پنهان شده و فرات..فرات چرا له له می زند ؟! حس میکنم حسین قدش خم شده کمی… دلم تاب نمیاورد…می روم مشک ها را خوب بررسی می کنم. هنوز پر از آب است…خیمه ی عمو را نگاه…ستونش برجاست وعلم هنوز پابرجاست…به خیمه ی اصغر می روم ، هنوز آرام است…به زینب که می رسم، زینب قیامت است…قیامت است زینب … دلم شور می زند…دوباره سمت فرات می روم. خدای من ! آب را بسته اند…حسرت را توی چشمهای فرات می بینم…سر انگشتی هم که حساب می کنم، آب مشک ها مدت زیادی دوام نمی آورد…و ستون خیمه ی عباس وخنده های اصغر هم…
دلم راست می گفت…باید بروم پیراهن سیاهم را بپوشم…شاعر که باشی هر وقت روی سرت باران ببارد، فقط میتوانی از ته قلبت بخوانی که:
*(تو که در کوچه راه افتادی ، همه جا غیر کربلا بودی؛
با تو ام آی حضرت باران…ظهر روز دهم کجا بودی؟!)
*شاعر:حسین زحمتکش

 

۳۰۸۱۱۰_۹۲۳

 

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. السلام علیک یا ابا عبدالله… . تصویر سازی‌های خیال انگیز و عاطفیِ قلم این بانوی نویسنده، گوشه ای از صحنه ی غم انگیز کربلای معلا را مجسّم ساخت.مأجور باشید

    [پاسخ]

  2. شعرتان زیبا بود(…حضرت باران …ظهر روز دهم کجا بودی؟)

    [پاسخ]

  3. سلام
    تا مادامی که ما مفهوم ” شهادت ” را نفهمیم ماداما نمیفهمیم کاری که حسین کرد چگونه بوده و چرا این کار را انجام داده است !

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط