سرخط خبرها
امروز: یکشنبه, ۶ فروردین , ۱۳۹۶ | ۰۹:۵۵:۲۵آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۱/۰۵ ،‌ ۱۰:۰۶
۲۵ مرداد ۱۳۹۴در ۹:۱۸ ق.ظ تعداد بازدید: 1,449 بازدید کد خبر:41739 چاپ خبر

چوپان بیشتر از همه گریست…

0

داستان کوتاه

بنام خدای سبزه و باران درختانی که سال ها سایه خود را نثار توشه ناچیزش کرده بودند اکنون بی رمق و بی بار چونان پنجه های خشکیده مرده ای در گور به قامت و لی نه استوار،مقابل چشمانش ایستاده بودند.. فقط جرقه ای دیگر یا که گردبادی تند تر ریشه امیدوار آنان را به عبث […]

۶۰۴۲۶۶_۲۲۴

بنام خدای سبزه و باران
درختانی که سال ها سایه خود را نثار توشه ناچیزش کرده بودند اکنون بی رمق و بی بار چونان پنجه های خشکیده مرده ای در گور به قامت و لی نه استوار،مقابل چشمانش ایستاده بودند..
فقط جرقه ای دیگر یا که گردبادی تند تر ریشه امیدوار آنان را به عبث می کشاند..
کمی آنطرف تر،مرد صیاد سنگ چینه پر از خاکسترش را به زاری می نگریست..
لاشه متعفن گرگی پیر در کنار لاک خالی لاکپشتی؛چند لاشخور بی میل را میعادگاه شده بود..
قدم به قدم تلی از خاکستر پای سنگی دوداندود انباشت شده بود…
چشم ها با هم سخن میگفتند فقط…
طبیعت به جنگ کوه آمده بود انگار و بیل و لته پاره های مردان آبادی یارای مقابله را نداشت….
آفتاب سوزان تر و باد افسار گریخته تر از قبل؛ دست با دست آتش بی مروت مهربان کرده بودند…
زنی شالمه به سر و شال بر کمر بسته،مردانه به نبرد اخگر آمده بود و فرنج تن اش انگار بلوطی خشکیده بر درختی،مچاله به برابرش با وزش باد به اهتزاز در می آمد..
مردان آبادی با شکمی تهی و گلویی خشک،چند شبی را بی اینکه پلک با هم مهربان کرده باشند،استوار و محکم،بیل به دست؛مقابل آتش سرکش براق شده بودند…
باد سرگردان وحشی چونان آهی برآمده از نهاد،داغ و سوزان؛داغ مانده بر دل کوه را رونق میداد…
چشم ها به انتظار مددی…نه از زمین سوخته..به آسمان خیره…
مردی لاغر اندام و ریز جثه با سری مازویی شکل؛نشسته بر سنگی پای درختی سبز،دور از آتش به نقطه ای مبهم خیره…زیر لب زمزمه می کرد:
….و اما پیش از این..
کوهی ایستاده بر ژرفای زمان،به صلابت و به رونق
وینک بی مایه و فقیر،با دستانی کویر
و آنک زیستنی دوباره را نشسته به امید….

 

نویسنده: جلال ملکشاهی

 

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. درود بر قلم توانا و تفکر فلسفی تان….خیلی پر محتوا بود ؛احسنت

    [پاسخ]

  2. دست مریزاد استاد عزیزم جناب اقای ملکشاهی

    [پاسخ]

  3. عجب قلمی..همین

    [پاسخ]

  4. جلال عزیز بسیار زیبا قلم زدید دست مریزاد
    و آنک زیستنی دوباره را نشسته به امید….

    [پاسخ]

  5. آفرین .پرمحتوا بود مطلبت

    [پاسخ]

  6. مردی از همین آبادی .....

    جناب آقای جلال ملکشاهی واقعا لذت بردیم از این همه زیبایی بیان که نشات گرفته از روح لطیف و قلم استوار و نگاه بلند شماست، همیشه برقرار و جاوید باشید.

    [پاسخ]

  7. جلال ملکشاهی عزیز!
    بسیار زیبا بود دوست من …
    آتشی که بر جان ما افتاده غیرت قلم و ناخودآگاه گریستمنمان را شدت بخشیده و چوپان ها دیگر به دروغ فریاد نمی زنند. این بار واقعن آتش آمد … آتش آمد …

    [پاسخ]

  8. زنان لر همیشه پایاپای مردان شالمه برسر و شال به کمر میبندن!!!بسیار پر معنا بود نوشته تون؛خیلی لذت بردم.منتظر نوشته های بعدیتون هستم مشتاقانه

    [پاسخ]

  9. زبان نوشتنتان منو یاد قلم شاملو انداخت!!خدا به قلم ات قوت بده جناب آقای ملکشاهی عزیز

    [پاسخ]

  10. جناب اقای ملکشاهی٬خوب نوشتین!متنی که نوشتی برعکس شخصیت و رفتار آروم خودت زبان تند و تیزی داره

    [پاسخ]

  11. آراس شیربگی کردستان

    دسو خوش بی کا جلال.
    خوش بی یا خوا
    هربژی. قزای توو

    [پاسخ]

  12. قلمت حماسیه…..ممنون….بیا اراک درخدمت باشیم…

    [پاسخ]

  13. قربانت جلال جان واقعا زیبا بود .

    [پاسخ]

  14. واقعا زیبا نوشتین استاد عزیز.بسیار پر محتوا….

    [پاسخ]

  15. متنتون قابل تعمقه واسه کسانی که ارزشی برا طبیعتشون قائلن.دست مریزاد

    [پاسخ]

  16. با این همه استعدادحتما بیکاره ببریدبا اونایی که دستی به قلم دارن توی تهران یه مسابقه برگزارکنن چرا این استعدادهای شهرمون رونادیده میگیریم مسئولین علم وفرهنگ ای کاش آقای ملکشاهی تصویری از خودتون هم بودلا اقل اگه دیدیم بشناسیم

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

تا انتخابات
عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
آمار سایت
    • 0
    • 9,843
    • 26,714
    • 192,682
    • 861,475
    • 11,647,140
    • 29,886,931
    • 45,982
    • شنبه ۵ فروردین , ۱۳۹۶
سایت های مرتبط