سرخط خبرها
امروز: سه شنبه, ۲ خرداد , ۱۳۹۶ | ۱۳:۳۰:۴۵آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۲/۳۱ ،‌ ۰۸:۰۸
۱۷ تیر ۱۳۹۴در ۱۲:۴۳ ق.ظ تعداد بازدید: 314 بازدید کد خبر:39511 چاپ خبر

ناگهان

0

                ناگهان بغضی از درونم برمی خیزد و گلویم را می فشارد ناگهان نوشته ام را ناتمام می گذارم و از جا می پرم ناگهان در سرسرای هتلی، سرپا خواب می بینم ناگهان درختی در پیاده رو به پیشانی ام می خورد ناگهان گرگی ناامید و گرسنه روبه […]

ناظم حکمت

 

 

 

 

 

 

 

 

ناگهان بغضی از درونم برمی خیزد و گلویم را می فشارد
ناگهان نوشته ام را ناتمام می گذارم و از جا می پرم
ناگهان در سرسرای هتلی، سرپا خواب می بینم
ناگهان درختی در پیاده رو به پیشانی ام می خورد
ناگهان گرگی ناامید و گرسنه روبه ماه زوزه می کشد
ناگهان ستاره ها روی تاب باغچه ای فرود می آیند و تاب می خورند
ناگهان مرده ام را در گور می بینم
ناگهان به روزی که آغاز کرده ام چنان چنگ می اندازم که انگار هرگز پایان نخواهد یافت
و هربار تویی که پیش چشمم می آیی



شاعر: ناظم حکمت
مترجم: رضا سیدحسینی

دیدگاه

  1. زیبا بود…

    [پاسخ]

  2. زیبابود…

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
آمار سایت
    • 0
    • 15,832
    • 32,417
    • 282,567
    • 890,368
    • 11,358,736
    • 31,631,548
    • 46,532
    • یکشنبه ۳۱ اردیبهشت , ۱۳۹۶
سایت های مرتبط