سرخط خبرها
امروز: پنج شنبه, ۲۹ تیر , ۱۳۹۶ | ۲۳:۰۴:۳۷آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۰۴/۲۹ ،‌ ۱۲:۳۵
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴در ۱۰:۱۴ ب.ظ تعداد بازدید: 352 بازدید کد خبر:35781 چاپ خبر

من آقای «ب» هستم!!!

0

بهناز وفایی

بهناز وفایی: هنوز یادم نرفته است! پای تخته حرف بزرگش را نوشت و برا ی اینکه نگاه هاج و واج ما را روشن کند دستش را به ریش ها ی نداشته اش کشید ؛ صدای زنانه اش را کلفت کرد و گفت: من آقای “ب” هستم!! او یک معلم بود..همان روزها بود که یادمان داد […]

۱۴۲۴۴۳۱۴۷۵۲۲۷

بهناز وفایی: هنوز یادم نرفته است! پای تخته حرف بزرگش را نوشت و برا ی اینکه نگاه هاج و واج ما را روشن کند دستش را به ریش ها ی نداشته اش کشید ؛ صدای زنانه اش را کلفت کرد و گفت: من آقای “ب” هستم!!

او یک معلم بود..همان روزها بود که یادمان داد نان سفره ی مان را بابا می آورد و مهر خانه ی مان را مادر..

بزرگتر که شدیم از زیر عینکش زیر چشمی می پاییدمان و ریز می خندید ..سرش را که بلند می کرد ابروهایش به اخمی تربیتی مزین می شد…عاشق همین نگاه های معلمانه شان بودم! همیشه دلم می خواست یک خط کش دستم بگیرم و مثل آنها معلم شوم!

آن وقت ها که تخته ها رویشان سیاه بود ؛ دستهای گچی و گاهی هم لباس های رنگ گچ گرفته و دل بی نهایت بزرگشان شناسنامه ی شان بود…حالا که تخته ها از رو سیاهی در آمده اند؛شاید  به قول قیصر چقدر” جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند…”

آن روزها علم دنیای من  به اندازه ی سواد معلمم بود.معلم ریاضی ام همیشه می خندید و یخ های ریاضی را برایمان آب می کرد.هنوز مزه ی ” زهر انار ” گفتن هایش زیر زبانم است! .معلم های ادبیاتم را همیشه دوست داشتم.پر بودند از شعر و از حافظ و از سعدی..وقتی برای اولین بار به یکی از آن ها گفتم که می خواهم شاعر خوبی شوم! درست مثل حافظ؛ چپ چپ نگاهم کرد ؛ خندید و گفت : البته مثل حافظ که نمیتوانی بشوی! حالا که فکرش را می کنم راست میگفت! من باید مثل خودم بشوم…معلم جغرافی ام با یک کره ی جغرافیایی دور زمین می گرداندمان و یادمان داد که دنیا خیلی  بزرگ است و به همان نسبت به اندازه ی بک کره ی جغرافیایی کوچک! فیزیک و شیمی ام را به عشق معلم های توانمند همیشه دست به محاسبه ام دوست داشتم . دلم پر می زند برای سینماتیک..برای حرکتهای نیوتن…راستی اگر گلابی هم روی سر نیوتن می افتاد باز هم جاذبه را کشف می کرد یا همه چیز زیر سر سیب است!

بزرگتر که شدم به مصداق آیه ی شریفه ی” انا خلقنا الانسان فی کبد ” آدم ها را همزاد درد و سختی دیدم و از آنجا که معلم ها هم از ما ؛از همین  قبیله ی رانده از فردوس اند قاعده ای جدایشان نمی کند مگر همین  که مشکلاتشان را پشت در کلاس جا بگذارند و لبخندشان را برای بچه ها بیاورند..آری ! قشر معلم را انگونه باید شناخت و به قولی “نه هرکه سر بتراشد قلندری داند…”.

من برای این چراغ های روشنی بخش، برای شعله هایی که از این قبیل اند، برای آن ها که از سرچشمه ی علم و عشق  نان می خورند..نه از سیاست بازی های رایج روز…برای “معلم ” های واقعی سزمینم آرزوی سربلندی و بهروزی هر چه تمامتر دارم.

روز بزرگ معلم؛ بر معلمان بزرگ مبارک باد.

 

 

 

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. سلام خیلی عاللللی بود انشاا… شمام در پناه حق موفق سربلندباشید

    [پاسخ]

  2. ممنون خواهر قدر شناسم

    [پاسخ]

  3. یار مهربان را با دست هایی بخش کردیم که یک طرفش انار بود و طرف دیگرش نان.
    و نان بر تمام سطرهای بی آغاز خط کشید و ما به نام نان درس هایمان را سیاه مشق کردیم…
    سپاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس از خانم وفایی عزیز.

    [پاسخ]

  4. ای جانم بهناز
    ممنون از دل نوشته ی به غایت قشنگت

    [پاسخ]

  5. باسلام خیلی لطف کردیدازقدر شناسیتان ممنونم موفق وپیروز باشید

    [پاسخ]

  6. سلام به خانم وفایی.سپاس ازمتن زیبایتان.موفق وپیروز باشید وتبریک مارابه خاطر موفقیت اخیرتان پذیرا باشید.متن ادبی ودل نوشته خوبی رابه معلمان هد یه کردید.توراسپاس.

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط