سرخط خبرها
امروز: چهارشنبه, ۲۷ دی , ۱۳۹۶ | ۰۰:۵۵:۴۳آخرین بروزرسانی : ۱۳۹۶/۱۰/۲۵ ،‌ ۰۹:۳۲
۰۷ مرداد ۱۳۹۳در ۷:۰۰ ب.ظ تعداد بازدید: 413 بازدید کد خبر:24259 چاپ خبر

انسان،حیوان،طبیعت

0

  انسان،حیوان،طبیعت ولی الله آزادبخت اگر در مقیاسی اندرونی و فقط صرف طبع آزمائی محض و فرض، در رهگذر زمان گذران و فوران سهم انسان و حیوان را به مدد انصاف و به دیده ی قضا از طبیعت برچینیم، خواهیم یافت که کدامیک از این دو نوع عجوبه ی انسانی و حیوانی قدمی در صیرورت […]

ولی ازادبخت

 

انسان،حیوان،طبیعت

ولی الله آزادبخت


اگر در مقیاسی اندرونی و فقط صرف طبع آزمائی محض و فرض، در رهگذر زمان گذران و فوران سهم انسان و حیوان را به مدد انصاف و به دیده ی قضا از طبیعت برچینیم، خواهیم یافت که کدامیک از این دو نوع عجوبه ی انسانی و حیوانی قدمی در صیرورت وپیشرفت طبیعت را تمام قد، پیموده اند. نه به اغراق که به اقرار حیوان در مقیاس با انسان در فِساق و فجار طبیعت بی هیچ شرط و بیعی نقشی نداشته و هماره دوستی بی شیله پیله برای بی نوایش بوده و

 «او را در منزل جانان چه امن عیش چون هر دَم        جَرس فریاد میدارد که بربندید محملها » .

آنگاه که بوی آهوی ختن وحشی ناز در پرنیان باد موج میزند بلکه خلوتی بیابد و جلوتی بیاراید، آن سان که پرندگان با سرور و ابتهاج پسله ای برای ابراز شور و غوغایی خود از گزند گران آوای شوم تیر صیاد کمین گیر و کمان نشان می یابند و

«مرغ شب خوان را بشارت ده کاندر ره عشق.    دوست را با ناله ی شب های بیداران خوش است…»

آنجا که شیری به فراخور احوال اکسیر دشت و کیمیای طبیعت را درمی نورد شاید سلطنتی بنمایاند، و وقتی که پس از طلیعه های انوار خورشید، زندگی بار و بُنه اش را بر دوش خلایق می بندد، از دگر سوی ودگر روی ، انسان آفت پاشنه آشیل شده با قیافه ای قولچماق و هیبتی نمادین، غنج آلود در بطن دنج طبیعت، سوار بر بال عنقای دانش به طیران درآمده و با بسامدی فوق العاده با سلاح تکفیر و تسفیق در گرداب بی آسایش تکرار،گوی غنود و آرامش را از طبیعت ربوده و بر آن طمطراق و غلبه دارد چونانکه نازک دل رنجورش می سراید:

 « اندرون من خسته دل ندانم کیست      که من خموشم و او در فغان و غوغاست»

انسان پلوت و پیرنگ های زندگی پرنقش و نگارش را با شمشیر آخته بر رگه های حیات طبیعت می نشاند، فاجعه و بلیه ای که انسان در طبیعت می آفریند هیچگاه و هیچ جا به ذهن حیوان خطور نمی یابد…

انسان به رغم دخول و اجازتی که جناب حضرتش صادر می فرماید نغمه های پرشور شیدایی طبیعی را با وهن فاطرش خاموش نموده و داغ و درفش را با رشد کما و کیفی و به بهانه های فراوری و تولید بر دامن پرچینش طبیعت نشانده حکایت مُطول اِخلال انسان بر طبیعت حتی با اقناع به کفاف زندگی نبوده، بلکه او فراتر و فرازتر از نیازهای خود از طبیعت رنجورش، رنج خواسته و گنج داشته، نسلهای پیشین و پسین انسان در قرون و دهور مختلف، همواره نان و نواله شان را از دماء و امنیت طبیعت گرفته اند، کیان و شغور قلمرو زندگیشان را نیز به رغم مدد مدید آن بسط داده اند. اکنون گاه آن آمده که انسان پای کرده اش بیاید و بیابد تا کی بر شاخه می نشیند و بُن می بُرد. او طبیعت را به محاق نابودی و به ورطه انحطاط کشانده و علن و آشکار در تمامیت بی رحمی بیغوله هایش را بر دوش بیمار طبیعت انداخته و روح روتین او را شقه شقه نموده که مظلومانه داد عذر و فریاد سرداده که « جان بیمار مرا نسیت ز روی تو سئوال»

ایذاء و شکنجی که انسان ، تلویح و مستمر برای فقد هویت طبیعت هر روزه و با هزار سوژه روا می دارد کم نیست و تمام نیست…. اما حیوان، پیروز وپایار با شادمانی، مفاخرت شهد شیرین وجود نازنین خویش را بر کام طبیعت می ریزد……

حیوان زیب و زیور بوده، سنگه و میزانی برای زایائی و زیبائی طبیعت و نرمُی عالی برای نظم و چیدمان دکوراسیونش نیزهست.

حیوان پازل و نقشه خوبی برای پایائی و پویایی جغرافیای طبیعت است و هیچگاه مایه ی رنجی و سبب غمی نبوده او دائم و قائم بر طبل زیبائی و بر دهل پرآوازه ی نیک نامیش در طبیعت می نوازد و می افرازد. حیوان در طبیعت شکیل و سرسبز وجود امضاء شده ای دارد . نگاه معتنابهی که درخت و جمود به حیوان دارد نیاز به بحث و فحص ندارد….چرا که :« خوشتر از عیش و صحبت باغ و بهار چیست»

اما انسان با سکر و مستی به فریب و فسون می اندیشد، شاید زمستان دیرپای دیگری را و شب دیجور سردِسخت تری را در طبیعت رقم زند…. انسان خاطری در خاطره ی خوش طبیعت ندارد او دائم مورد اخافه بوده اگر هم که جان از تن می درد و بال گردن طبیعت  که « زبان آتشینش هست لیکن در نمی گیرد» است.

آدمی از دیرباز بلای جان طبیعت بوده و روزی روزگاری نشان به این نشان آخرین پیمانه عمر طبیعت را سر داده و فاتح نیستی آن خواهد بود…. انسان هر روز و تمامِ روز بُرد توسعش را رها کرده و با ساخت انواع مواد آلاینده و تجزیه ناپذیر قافیه را بر طبیعت تنگ گرفته، موادی که به اذعان کارشناسانش تا دهها بلکه صدها سال در خاک تجزیه نمی شوند. ساخت ظروف یکبار مصرف در قالب انواع پلاستیک و خیل شمارگان میلیونی لیوانهای مایعاتی که در مراسمات ترحیم و تدفین، در زیر پای عابران چِرق چِرق می کنند، از این قبیل است. این فاجعه بر انسان تمام است که با تمام ادعای انسانیتش و با تمام مهابت و ترقیخواهی انکارناپذیرش، تکلیف امحاء این مواد آلاینده را از مجاری منطقی و فراگیر نیاموزد و نداند. امروزه سکانداران تعلیم و تربیت ، طلایه داران فرهنگ و ملتقای رشد بشری، مسئولان از صدر تا ذیل، تمامی دستگاههای دخیل در بهبود راندمان ماشین زندگی بشری و همگان موظف و ملزم به داشتن انگاره و صدور اندیشه برای نجات و حفظ طبیعتند. امروزه فرهنگ حفاظت از جنگلها و مراتع و حتی فرهنگ بهداشت محیط زندگی، از بیماری مفرطی رنج می برد.

با نگاهی به اکناف و اطراف و نبود بستر مبلمان شهری مناسب، نبض این بیماری کاملاً احساس می شود. نگارنده اگر زوایای هندسی یک شهر زیبا و محیطی عاری از زباله و تفاله را نمی شناسد، یک محیط پر از هزار چالش را اما و به دیده ی وافر و وفور می بیند. می بیند و می بینند که چگونه بر حفر گودالها جولان می دهند و آنجا که گلی کاشته می شود تلی از خاک گِل می شود. می بیند و می بینند چه بسیار خیابانهایی که سالهاست شانه ای بر زلف پریشان خود نیافته و چه انبوه جدول هایی که سالهاست روی در حمام ندیده اند…. و با هزار تأسف مردمانی که« پرطاووس را به جور هندوستانش خریدار نیستند» [1]

از طرفی کار و کارهای تبلیغاتی ناقص و نارسی بطور مقطعی و نامتوازن و غیرموازی، جسته و گریخته صورت می گیرد که کفاف نمیکند. خانواده ها آموزه های آموختنی به روزی در ارتباط با محیط زندگی و جغرافیای طبیعتشان ندارند، سر در معابر، گذرگاهها، خیابانها، محیط های عمومی، پارک ها، جنگلها و ….. خالی از شعائر بهداشتی و سلامتی است.مرده نوازانی که گاه و بیگاه در شیپور کلیشه ای هق هق گریه های بلند بلندگوهایشان می دمند لختی به حال زار طبیعت نمی گریند و نمی گریانند و اجازه ی صدور تذکری و تلنگری به لسان بی امان خود نمیدهند، مسئولانی که رئوس برنامه های آغازین و واپسین خود را به صدور دستوری از دستورات بهداشت شهری و طبیعی آذین نمی بندند، مسئولینی که بعضاً در دفتر فرامین خود مشق امضاء می کنند،  شهردارانی که با چرتکه ی شورا انتخاب شده و شورایی که طرح و« متد» ماندگاری نداشته، حتی زحمت نصب تابلویی بر افکار شهروندان به خود نمی دهند………

و اینها همه عدم  می نمایانند که:

« بیدار شو ای دل که ایمن نتوان بود    زین سیل دمادم که در این منزل خراب است»

و یاد باد آن روزی که انسان در مدرسه سبز طبیعت همین را بیاموزد و بیاموزاند که « وجود نازکش آزرده ی گزند مباد»       

«تمام ابیات برگرفته از دیوان حافظ »

 

 


[1] – آزاد

 

برچسب‌ها

دیدگاه

  1. حمید آزادبخت مدیر سایت لرستان فردا

    مطلب جالبی بود جناب آزادبخت عزیز استفاده کردیم قربان

    [پاسخ]

  2. دستت دردنکنه خوبه مطلب سایت رو جور میکنی

    [پاسخ]

  3. نوشته پرباري بود ازادبخت عزيز متشكريم

    [پاسخ]

بیان دیدگاه

عکس/ فیلم/ صوت
«کافه کشکان»
تبلیغات و پیام ها
سایت های مرتبط